نقد و بررسی عرفانهای نوظهور جلسه هیجدهم


اوشو قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم
بیان گردید که یکی از عرفانهایی که در این چند سال اخیر و در این چند دهه اخیر درست شده است اوشو است که اصل این عرفان برای هندوستان است ولی رشد و نمو آن در آمریکاست. متاسفانه در ایران یک زمانی کتابهای اوشو چاپ شد و یک ناشر 18 کتاب درباره ی اوشو چاپ کرد. بعد از اینکه 18 کتابش چاپ شد و پخش گردید، جلویش را گرفتند، کتاب پخش شد و الان در دست افراد است. 
یکی از حرفهای اوشو این است که اوشو درباره ی خدا گاهی می گوید خدا یعنی شادی و شادمانی، بنابراین هرکسی بداند که شادی خودش در چیست، همان شادی او می شود خدای او. 
جای دیگری اوشو گفته است خدا یعنی زندگی. 
جای دیگر گفته خدا یعنی عشق. 
جای دیگر اینطوری است که طرفداران این آقا آمدند نزدش و گفتند خدا چیست؟ گفت: اصلاً درباره ی خدا حرف نزنید، هر چه می خواهید بپرسید ولی درباره ی خدا حرف نزنید، خدا یک لفظ نامفهوم است و معنای درست ندارد. (نعوذ بالله) 
یک جای دیگری در کتابش گفته تنها راه شناخت خدا عقل است.
 یک جا گفته است عقل نمی تواند خدا را بشناسد و با عشق باید خدا را شناخت.
 یک جا گفته خدا یعنی عشق.  
یکجا گفته راه شناخت خدا عشق است. و از اینجور حرفها درباره ی خدا خیلی زیاد در عرفان اوشو است. 
فعلاً همین بحث خدا را عرض کنم و حرفهای دیگر را بعداً.

متناقض گویی در عرفان
اولاً متناقض حرف زدن در عرفان اشکالی ندارد و این متعارف است، در عرفان خودمان نیز متناقض حرف زدن وجود دارد و این اشکالیندارد، فراوان داریم مثلاً در کلمات مولوی کسی نگاه کند، خیلی زیاد است.
ولی می خواهم بگویم تناقضی که ما در عرفان می گوییم با این تناقضاتی که اشو می گوید زمین تا آسمان فرق می کند. 
یک مثال ساده اش را در نظر بگیرید، یک وقت غرر الحکم را باز کنید، مثلاً یکی از ماده هایی که افضل و تفضیل باشد، مثلاً کلمه ی افضل الاعمال را در غرر الحکم بیاورید، یک حدیث می گوید افضل الاعمال الصبر و یک حدیث می گوید افضل الاعمال الصلاة، یک حدیث می گوید افضل الاعمال البر ، شاید نوزده حدیث مختلف دارد، افضل الاعمال این است و.... افضل الاعمال هم افضل و تفضیل است، این هیچ اشکالی ندارد و لازم نیست حتماً توجیه عقلی کنید و اینها مطالب عرفانی است و همینجوری درست است.  

عرفان یک چیزی است که خارج از زمان و مکان است و خارج از الفاظ و واژه هایی است که حرف می زنیم، چون خارج از اینهاست و مطلبی است که اصلاً در غالب این کلمات نمی گنجد ولذا مجبوریم اینطوری حرف بزنیم و متعارف است و همه جای دنیا قبول دارند، آلستون یک عارف آمریکایی است و همین الان هم زنده است، چند کتاب نوشته درباره ی همین، که این تناقض ها در عرفان اشکالی ندارد، یکمرتبه من در عرفان می گویم عقل خوب است و یک مرتبه می گویم عقل بد است، طوری نیست، علت نیز این است چون عرفان چیزی است فوق زمان و مکان و فوق عالم ماده و کلماتی که من حرف می زنم مادی است و با کلمات مادی چیز غیرمادی را نمی شود بیان کرد، مجبورم اینطور حرف بزنم، در ادبیات خودمان هم زیاد است. 
ای برون از وهم و قال و قیل من
 خاک بر فرق من و تمثیل من
 از اینطور چیزها در عرفان خودمان زیاد داریم.  
اما بیائیم در اوشو که این تناقض ها را گفته است: 
یک مرتبه می گوید خدا عشق است، یک مرتبه می گوید با عشق خدا را می شود شناخت، یکمرتبه می گوید با عشق نمی شود خدا را شناخت، یک جا می گوید با عقل می شود خدا را شناخت، یک جا می گوید با عقل نمی شود خدا را شناخت.

 عشق راه شناخت نیست. 
اگر در کلمات اوشو فقط تناقض بود، می گفتیم تناقض در عرفان عیبی ندارد، اما کلمات اوشو فی نفسه کلام غلط است، نه اینکه چون تناقض دارد قابل قبول نیست، اصلاً حرف حرف نادرست و غلطی است، وقتی اوشو یکبار می گوید خدا را با عشق می توان شناخت یکبار می گوید خدا را با عشق نمی توان شناخت، این تناقض را کار ندارم، خودمان نیز از اینجور تناقض ها داریم، ولی این حرف حرف غلطی است که بگویم خدا را با عشق می توان شناخت، اصلاً تناقض را کار نداشته باشید، عشق راه شناخت نیست، عقل و علم راه شناخت است، عشق راه شناخت نیست، عاشق شدن که معرفت به آدم نمی دهد، عاشق شدن یا به اتحاد می رساند یا به لذت می رساند، نه اینکه عشق به علم و معرفت برساند، معلوم است که اوشو این حرفها را از مسیحیها گرفته اند، در مسیحیت می گویند آدم باید عاشق عیسی بشود تا عارف به عیسی بگردد، جوابش هم این است که اصلاً برعکس است، تا آدم عارف نشود، عاشق نمی شود. فرض کنید یک کسی عاشق پول است، کسی که نداند کجا پول است یا نداند پول به چه دردی می خورد، عاشق پول می شود یا نمی شود؟

یک دختری که احدی تاحالا او را ندیده و هیچ کجا اسمی از آن مطرح نیست، و هیچ نام و نشانی از او نیست کسی عاشقش می شود یا نمی شود؟ یا وقتی عاشقش می شوند که ببینندش یا ذکرش را بشنوند، یعنی اول شناخت است بعد عشق، یا اول عشق است یا بعد شناخت؟ این که خیلی واضح است، کسی که از کسی هیچ معرفت و شناختی ندارد، عشق هم معنا ندارد. پس این حرف فی نفسه حرف غلطی است که بگویید خدا را از راه عشق می توان شناخت. این حرف حرف غلطی است تا چه رسد به اینکه بگویید تناقض دارد با آن حرف یا تناقض ندارد.

 نکته ی دیگر این است که در عرفان اوشو می گویند درباره ی خدا حرف نزنید، علت اینکه این آقا گفته درباره ی خدا حرف نزنید این است که این بنده ی خدا اصلاً نمی توانست درباره ی بینهایت حرف بزند، این تخصصش مهندسی مکانیکی بوده و در امور ماوراء طبیعت اطلاعی نداشته است. درحالی که اصل و پایه عرفان بر شناخت خداست. درست است که کسی نمی تواند خدا را بشناسد، ولی همین که بشناسیم که نمی شناسیم، این می شود عرفان. یعنی نشناختن داریم و نشناختن. 
یک وقت کسی می گوید درباره ی خدا حرف نزنید، این عرفان نیست، عرفان این است که عمری درباره ی خدا فکر می کند و حرف می زند و همه حرفش این است که نمی شود شناخت، اما این نمی شود شناخت با آن نمی شود شناخت خیلی فرق می کند. 
عرفان اینطوری است که مثلاً فرض کنید در رکوع و سجود می گوییم سبحان ربی العظیم و بحمده ، اگر اینجوری بود، که سبحان ربی العظیم و حمدهُ یا و حَمدهُ، معنی اش این بود که من خدا را تسیبیح می گویم و خدا را تحمید می کنم، یعنی هم یک سبحان الله می گویم و هم یک الحمد لله می گویم این می شد معنی اش، در حالی که می گویم سبحان ربی العظیم و بحمده ، سبحان ربی الاعلی و بحمده ، این دیگر معنی اش این نیست که یک سبحان الله و یک الحمدلله چون در بحمده است، بلکه معنی اش این است می گوید بچه ای رفته بود روی پشت بام، آمد لب پشت بام، بهش گفتند برو عقب، برو عقب، اما خیلی هم نگویید برو عقب چون اگه خیلی بگویید برو عقب از آنطرف می افتد پائین. باید به او بگویید برو عقب و نرو، برو عقب و نرو، که نیافتد، نه از اینطرف بیافتد پائین و نه از آنطرف، بایستد روی پشت بام، والا اگر بگوید برو عقب، برو عقب خوب از آنطرف می افتد پائین. 

سبحان ربی العظیم و بحمده معنی اش است که این تسبیح یعنی خدا فوق شناخت من است. من نمی توانم خدا را بشناسم، اما در دل اینکه می گویم نمی شود بشناسم، در دل نشناختن، یک اثباتی است. در دل نفی اثبات است، نه اینکه یک نفع و یک اثبات . نمی گویم یک سبحان الله که خدا منزه است و یک الحمد لله که خدا اثبات می شود حمد بر او. نفیی که در دل نفی اثبات باشد و اثباتی که در دلش نفی باشد، این معنای این جمله است. اوشو این حرفها را که متوجه نمی شد، چون اینها را نمی فهمید می گفت درباره ی خدا از من نپرسید، درباره ی خدا حرف نزنید.آنموقعی که می گوید خدا زندگی است، یا می گوید خدا شادی است، خدا شادمانی است، خدا نه زندگی است و نه شادی و شادمانی. اصلاً کسی خدا را بگوید یعنی زندگی و شادی و شادمانی این یعنی انکار خدا، این نفی خداست، در واقع همان تفکرات پوزیتویستی است. 

جان لاک از این حرفها می زده و این هم تحت تاثیر جان لاک بود. جان لاک جزء بنیانگذاران تفکر پوزیتویستی بود، تفکر پوزیتویستی می گفتند ما فقط تجربه ی حسی را قبول داریم،آنچیزی که قابل تجربه حسی است همین شادی است و زندگی . اوشو هم می گوید که خدا یعنی شادی و زنندگی یعنی همان تفکر پوزیتویستی، تفکر پوزیتویستی الان حدود صد سال است که از بین رفته است ولی به همین نحوها، بعضی ها دارند احیاء اش می کنند، یکی اش با همین عرفانهای کاذب.

دالای لاما قسمت آخر

بسم الله الرحمن الرحیم
قبلاً عرض کردیم که دالای لاما یک شاخه ای از بوداییت است و لذا همان اعتقادات و آداب و رسوم بودایی ها را دالای لاما هم قبول دارد.
در دین بودا اسم خدا که اصلاً نیست، یعنی یک دینی است که هیچ وقت اسم خدا را بکار نمی برند، ولی واقعاً اعتقاد به خدا دارند، ولی اسم خدا را به زبان نمی آورند، بودایی ها بودا را می پرستند، ومی گویند بودا خدا را می پرستد، در عرفان دالای لاما، مردم باید دالای لاما را یعنی رهبرشان را بپرستند، بعد دالای لاما بودا را بپرستد و بودا خدا را بپرستد، مهمترین حرف این عرفان بودایی(دالای لاما) این است که می گویند ما می خواهیم مردم به شادمانی برسند، جهان پر است از رنج و ما می خواهیم این رنج را کنار بزنیم، خود دالای لاما رنج را تعریف کرده و می گویند رنج عبارت است سیل، مریضی، زلزله، پیر شدن، مردن و آسیب هایی که مردم به یکدیگر وارد می کنند، و دنیا پر است از اینجور رنجها که قابل برطرف کردن است، و برطرف کردنش نیز از طریق برطرف کردن جهل است، و هر کسی که با دالای لاما ارتباط برقرار کند به همان اندازه رنجش برطرف می شود،
شادمانی و فرح یا انبساط که می گویند، خود دالای لاما در کلماتش تصریح کرده است که مقصود از شادمانی شادمانی دنیوی است و آدم باید سعی کند هر چه بهتر  و شادتر زندگی کند، یعنی اساس این عرفان بودایی بر شادمانی حسّی است، شادمانی دنیوی، به همین جهت لذت جنسی را بی حد و حصر قبول دارند و هر چیزی به نوعی شادی ایجاد کند مجاز می شمارند، مواد مخدر باشد این کار را می کنند، سرقت را مجاز می شمرند، اگر کسی چند دین بپزید، در ادیانی که در هندوستان است، دین هندو دینی است که کثرت گرایی در دین را می پذیرد، همین پلورالیزم یا صراط های مستقیم که بعضی ها در ایران مطرح کرده اند بنحو شدید و افراطی اش در هندوها وجود دارد، یعنی هندوها می گویند می شود یک آدمی هم مسلمان باشد و هم مسیحی باشد، دو دین داشته باشد، این طوری نیست، این کثرت گرایی در دین که یک آدم می شود چند دین داشته باشد، یعنی می شود یک آدم هم مسلمان باشد که موحد است و هم هندو باشد که سه هزار و سه تا بت دارد و می پرستد، این کثرت گرایی هندوها را دالای لاما پذیرفته است.
در اختلافات عین مسیحیت: چطور مسیحیت می گوید اول دین را از تعقل جدا کنید، به مسیحی بگویید اینها چندتا است، می گوید کجا چند تا است، اگر در کلیسا بگویید یکی است ولی اگر در بیرون کلیسا و در کلاس درس بگویید چند تا است، این سه تاست، دین را از تعقل جدا می کند و بعد تناقضات را راحت می پذیرد، اینها نیز همینطور است
در کلمات دالای لاما خیلی است دالای لاما می گوید برطرف کردن رنج به دانایی است و عالم شدن، اما عالم شدن نه یعنی درس خواندن، بلکه مقصودشان از عالم شدن این است که اعتقاد فراوان به دالای لاما، این را می گویند عالم شدن، به همین جهت می شود بگویید تنها دینی که فلسفه درونش نیست، دین بودایی است، اصلاً فلسفه ندارد، دینی در هندوستان است عورت پرستی، دین عورت پرستی فلسفه دارد و یک دوره فلسفه ی شان چیزی حدود پنجاه جلد کتاب است، همجنس بازی فلسفه دارد، و فلسفه و استدلالهای خیلی مفصلی دارد، اما تنها دینی که اصلاً فلسفه ندارد همین بوداییت است، علتش این است که می خواهند اشتباهات و خطاهای دالای لاما را توجیه کنند، چون مثلاً این در آثار دالای لاما هست که می گوید ارتباط نامشروع دالای لاما با زن هر کس دیگری نه تنها مجاز است بلکه باعث خیر و برکت نیز می دانند، خوب این را با هیچ فلسفه ای نمی شود توجیه اش کرد و لذا فلسفه را قبول ندارند و می گویند از راه دل و از راه عرفان و اینجور چیزها باید به آن آگاهی رسید و با آن آگاهی رنج را از بین برد
و جاذبه ای که الان بوداییت پیدا کرده است، با اینکه دین بودا از دین هایی بود که مغولها خیلی خدمت کردند در نابودی این تفکر
یعنی این بودایی که تقریباً تا مرزهای مدیترانه رسیده بود، مغول ها این بودایی را از بین بردند تا مرزهای تقریباً افغانستان، یعنی اینجاها بودند، خود مغول ها اول جنایت کردند، خوب بعد که خوب شدند و مسلمان شدند بعضی هایشان و بناکردند با بودایی گری مبارزه کنند، ولی الان می بینید که بودایی تا آمریکا رفته است و درخیلی از آداب و رسوم بودایی در اروپا دارد اجرا می شود، و در آمریکا حتی مسیحی ها دارند آداب و رسوم بودایی را اجرا می کنند، الان شاید شما مسیحی پیدا نکنید که اعتقاد به تناسخ نداشته باشد، این تناسخ برای همین بودایی هاست، یا مثلاً نیروانا، من در تهران دیده ام که نوشته ساندویچ فروشی نیروانا.
نیروانا همین اصلی ترین اعتقاد و آموزه ی کفر آمیز بودایی ها و هندو هاست و خیلی دورا دور خیلی دورا دور، نیروانا، شبیه وحدت وجودی می شود که بعضی از صوفی ها و دراویش می گویند، شاید مثلاً معنا کنید نیروانا یعنی همه خدایی، یا مثلاً نیروانا را معنا کنید به فنا در خدا یا اتحاد با خدا به معنای غلطش که یک اعتقاد کفر آمیز است، صددر صد کفر است، از نوع بدترین نوع کفر است، ولی همین اعتقاد نیروانا، هم در مسیحیت پذیرفته شده و هم در یهودیت، علتش نیز ترویج تفکر بودایی و عرفان دالای لاما است،
چند جمله توضیح و نظر دین اسلام راجع به اینها
اولاً یک بحثی است در عرفان اسلامی که آیا فقط از طریق گریه می شود به خدا رسید یا از طریق شادی و فرح هم می رسد به خدا رسید، یا گریه بهتر است یا شادمانی بهتر است، یا اینکه بگوییم این یک جا  و آن یک جا، یا اینکه فقط با گریه می شود به خدا رسید اما با خوشحالی یا با جوک و طنز گفتن نمی شود به خدا رسید؟
چند آیه شریفه را یاداشت کرده ام:
بعضی آیات شریفه قرآن اینطوری است که
می فرماید  وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ
آیه 23 سوره حدید
آنچه را که خدا به شما داده است به آن فرح و شادمانی نداشته باشید
آیه ی 188 آل عمران
لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمَا أَتَوْا وَيُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِنَ الْعَذَابِ 
گمان نکنند آنها که شادمانی می کنند به آنچه به آنها داده شده است، پولی، ماشینی، خانه ای دارند، خوشحال اند و سرگرم اینهایند خیال نکنند چیز خوبی دستشان آمده است.
اینگونه آیات آیه ی 134 سوره انعام و آیات دیگر اینها در مقام مذمت خوشحالی و فرح و شادمانی است، یک آیاتی هم برعکس اینها
آیه ی 170 آل عمران می فرمایند
فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ
خوشحال و شادمانند، به آنچه که خداوند از فضل خود به آنان داده است.
یا این آیه
فوقاهم الله شر ذلک الیوم و لقاهم نظرة و سرورا
آیه 11 سوره انسان
آنها که خداوند شر قیامت را از آنها بازداشته و شادمانی و سرور را به آنها داده است
إنه كان في أهله مسرورا
البته این آیه شاید در مقام مذمت باشد
بهر حال یک آیات شریفه ای در قرآن است درباره ی مزمت فرح و یک آیاتی هست درباره ی ستایشش
شاید بشود از این آیات اینطور نتیجه گرفت
برخلاف آن چیزی که دالای لاما ادعا می کند، دالای لاما هیچ وقت نمی تواند آن رنجی را که خودش تعریف کرده است از بین ببرد،
جالب است دالای لاما یک وقت برادرش مرد، وقتی برادرش مرد، دو سه هفته گریه می کرد و همش در خودش بود، بهترین شاهد بر اینکه اینها نمی تواند آن رنجی که خودشان می گویند از بین ببرند همین است، نه تا حالا توانسته اند جلوی مرگ کسی را بگیرند، نه تا حالا توانسته اند جلوی پیر شدن یا مریض شدن کسی را بگیرند، یعنی آن رنجی که می گویند وجود دارد، بعضی هاشان می گویند چون ما معتقد به تناسخ هستیم، تناسخ باعث می شود که این بچه یا این آدمی که الان مرد ، دوباره به دنیا برمی گردد و لذا غصه ای ندارد، جواب این است که این بچه وقتی می میرد، حتی اگر دوباره به دنیا برگردد، ولی رنجش را دارد، علت این است که وقتی به دنیا بر می گردد دیگر پیش آن پدر و مادر نیست، آن کسی که الان برای مرده گریه می کند برای این گریه می کند که او از من جدا شد، حتی اگر دوباره برگردد به دنیا پهلوی این پدر و مادر که دیگر نیست و لذا رنج را دارد و از بین نمی رود بنابراین رنجی که بودایی ها تعریف می کنند، هیچ وقت نمی توانند آن رنج را نابود کنند، البته یک اینطور چیزی دارند، معمولاً می روند در کوهستان و ذکرهایی را می گویند و با دستشان اینطور می کنند که این شیاطین یا این رنجهاییی که اینجا هست برود و بعد یک فضای تهی باز می شود و در این فضا که بروند غصه و ناراحتی وجود ندارد، این چیزها را ما قبول داریم، این چیزها در عالم است و این تاثیرات در عالم است ولی اینها برطرف کردن رنج نیست اینها غفلت از رنج است، آن که ما قبول داریم همین است که این آیات شریفه می گوید، این آیات می خواهند بفرمایند که یک فرح مادی داریم و یک فرح روحی و عقلی، فرح مادی که این آیات نکوهش می کنند این است که اگر کسی مواد مخدر استفاده کند، تریاک که می کشد، آن موقع تا یک تا دو ساعت نئشه است و توی (درون) لذت است ولی بعدش تا عمری غصه دار و در رنج است، این آیات در مقام این است که اینجور فرح و انبساطی که یک لحظه است و عمری غصه به دنبال دارد بد است و مذمت شده است، اما اگر فرحی بود که همیشه است این خیلی خوب است، مثل درس خواندن ، مثل تقوا، مثل عفت، یک آدمی که زاهد است بمراتب لذت و زهدش از آدم پول دار خیلی بیشتر است و هیچ غم و غصه ای ندارد، پس هر چیزی که لذت مادی باشد، زودگذر است و هر چیزی که لذت عقلی باشد دوام و شدت دارد و اثرش بیشتر است، همه جای دنیا این را قبول دارند که یک فوتبالیست لذتی که از فوتبال می برد به مراتب از لذت جنسی بیشتر است،بمراتب از لذت خوردن بیشتر است و این معنی اش این است که فقط لذت های مادی ملاک نیست.
حرف ما این است، دین ما طرفدار لذت است و ما بیش از آنها دم از شادی و فرح و انبساط می زنیم، در زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله اگر بگردید، روایاتی که درباره ی شوخی کردن های پیامبر است، بیشتر است از روایاتی که درباره ی گریه کردن پیامبر است، اینطور خیلی داریم، اما آن لذت، لذت عقلی است، فرح فرح عقلی و شادمانی شادمانی عقلی است، این آیاتی که می فرماید لا خوف علیهم و لاهم یحزنون آیا تی که می فرماید ان المومنون، الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم این ابتدای کار را می فرماید که اول کار وجلت قلوبهم، ولی آخر کار الا بذکر الله تطمئن القلوب ، اول کار ترس و خوف است، آخر کار آرامش و لذت و انبساط و اینها
آیاتی که می فرماید حدائق ذات بهجه
ایاتی که درباره صفات خداست همه شادمانی در دین را دارد بیان می کند البته ضوابطی هم دارد.
و اما مسئله ی نیروانا که اینها مطرح می کنند، اگر کسی درست نتواند نیروانا را تحلیل کند، کفر محض است و می شود همه خدایی و چیزی است که حتی هندوها نیز نمی توانند بپذیرند، دراویش خودمان نیز بعضی ها این طور تفکری دارند، مثل نقطوی های ایران یا حروفیه یا پیروان محمود پسی خانی در اصفهان نیز این تفکر را دارند ولی بودایی ها بخاطر اینکه آقای دالای لاما سفارش می کند به درس نخواندن و اینکه فکر و تامل و تدبر مخصوص دالای لاما است و دیگران فقط باید اعتقاد داشته باشند به دالای لاما، آدمی که اهل فکر و تدبر نباشد، به اینطور آدمی اگر شما بگوید که نیروانا، او تصورش این است که همه چیز خداست(نعوذ بالله) یعنی همان که می گویند جهله ی صوفیه یعنی آدم جاهل بهش بگویی وحدت وجود او خیال می کند یعنی همه خدا و این می شود کفر
من نمی توانم درباره ی خود دالای لاما یا خود بودا این قضاوت را کنم، که او همه چیز را خدا می دانست یا نمی دانست، چون فرض این است که او درس خوانده است، اما این پیروان و این تعالیمی که اینها به مردم یاد می دهند همه خدایی می شود و کفر محض است و عرفانی که هر ماده ای را خدا بداند عرفان نیست، این دیگر معنویتی درونش نیست، قبلاً شرایط معنویت را گفته بودم، که اگر یک چیز را می خواهیم بگوییم معنوی است باید بگوییم چه چیزهایی داشته باشد، اگر چه ویژگی هایی بود یک چیز می شود معنویت اگر نبود می شود ظاهر گرایی، اگر طرفدار حس شدم این دیگر معنویت درونش نیست. 

 و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین



جلسه شانزدهم(دالای لاما قسمت دوم)

جلسه قبلی توضیح مختصری درباره ی دین بودا بیان شد، هدف نیز این بود که توضیحی درباره ی عرفان دالای لاما (عرفانی که در منطقه ی تبت است)بدهیم. 
در عرفان دالای لاما مردم بسیار به دالای لاما احترام می گذارند، طوری که معمولاً هیچ کس اسم بچه ی خودش را دالای لاما نمی گذارد، بخاطر اینکه می گویند وقتی اسم دالای لاما(البته لقب آن آقا) این است دیگر کسی اسم بچه اش را دالای لاما نمی گذارد، مثلاً ما اینطور هستیم که به مرجع تقلید که می گوییم آیت الله ، بعضی از لرها اسم بچه هایشان را می گذارند آیت الله. اما آنها می گویند اگر این اسم درباره ی آن آقا که رهبر آن عرفان است بکار رفت، دیگر درباره ی هیچ کس بکار نمی روند، حتی اینطور هستند که در خیابانی که دالای لاما راه رود، دیگر آنجای خیابان کسی راه نمی رود و می گویند غرقگاه است. و دالای لاما برای پیروان بودایی ها خیلی مورد احترام است، همچنان که شبیه این را خود بودا درباره ی خدا گفته است یعنی اینطور است که هیچ وقت یک بودایی اسم خدا را به زبان نمی آورد، بطوری که بعضیها می گویند بودایی ها خدا را قبول ندارند، در حالی که قبول دارند ولی هیچ وقت اسمش را نمی آورند، و می گوینداگر بودا اسم خدا آورد دیگر ما نباید اسم خدا را به زبان بیاوریم.

تناسخ
در جلسه قبل بیان گردید که بودا، یک بودای نوعی است نه شخصی، یعنی می گویند هرکسی به آن درجه و به آن کمال برسد می شود بودا. جاهای مختلف که می رفتند، به آدمهای بزرگ آنجا بودا می گفتند یعنی بودایی ها به حضرت عیسی می گویند بودای مسیح یا حضرت موسی را می گویند بودای یهودی ها ، و آدم های بزرگ هر جایی را می گویند بودا، نه اینکه چند بودا داریم، یک بودا است در جاهای مختلف به شکل های مختلف ظاهر می شود، یعنی ریشه دارد در همان عقیده ی تناسخ.  و قبلاً نیز عرض کردیم که دو بودا داریم، یک بودایی که این دین را آورد که تناسخ را قبول نداشته است، یکی دیگر بودایی است که تناسخی است که کافر بوده و دین نداشته و با بودای اول خلط شده است یعنی الان حرفهای این بودای کافر در دین بودا که فیلسوف بوده با بودایی که دین آورده است خلط و اشتباه شده است.
وقتی بودا مرد، پیروانش رفتند به کشور دیگر و دیدند در آن کشور نیز آدمی هست با همین ویژگی هایی که ما در باره بودا می شناختیم و گفتند پس همان بودا بوده که اینجا اینطور ظاهر شده است، و می گفتند بودا در بدن های مختلف ظاهر می شود، و این اعتقاد که تناسخ بود به عرفان دالای لاما که فرقه ای از این بودایی ها است آمد.

شیوه انتخاب رهبر در عرفان دالای لاما
وقتی که رهبر این تبتی ها می میرد، می گویند، تا چهل و نه روز دیگر هر بچه ای که متولد بشود در این چهل و نه روز باید بگردیم ببینیم روح دالای لاما در بدن کدامیک از این نوزادها حلول کرده است. 
و تا چهل و نه روز روی هر بچه ای که متولد بشود مطالعه می کنند و خصوصیات و ویژگی هایش را بررسی می کنند، بعد یکی از این بچه ها را می گویند روح دالای لاما در بدن او است و از پدر و مادرش می گیرند و می برند بزرگش می کنند، و وقتی بزرگ شد می شود رهبر عرفان دالای لاما . فعلاً تا بچگی اش را انجام دهد و کم عقلی اش را دارد طبق دستورات دالای لامای قبلی عمل می کنند و وقتی عاقل شد از وی (دستور می گیرند) ، و اعتقاد به علم غیب و معجزه و این چیزها نیز برایش دارند.
بعضی مواقع نیز اینطور است که خود رهبر،  وقتی می خواهد بمیرد پیش گویی می کند که در فلان روستا یا فلان شهر یک  بچه ای فردا متولد می شود و روح من می رود در بدن آن، و اگر این آقا امروز یا فردا مرد آن بچه می شود رهبر تبتی ها و دالای لاما.
این شکل انتخاب رهبرشان است. این اعتقاد به تناسخ نیز تا هزار و یک بار تکرار می شود.حالا چرا هزار و یک بار،  و روایاتی که ما داریم درباره ی گناهان و ... که چیزهای عجیبی در آن است که دراینجا کاری با آنها نداریم

شادی  و لذت در دالای لاما 
اولاً خود بودا مدعی بود که جهان همراه با رنج و غصه و گرفتاری است و این رنجها ذاتی انسان نیست، قابل از بین بردن و زوال است، و دین بودا و عرفان دالای لاما می خواهند این رنجها را از بین ببرند و کارهایی که برای تقویت روح انجام می دهند برای این است که رنج را از بین ببرند، دالای لاما می گوید رنج همیشه از جهل ناشی می شود و اگر رنج برای جهل است، جهل قابل از بین بردن است و انسان می شود عالم شود بنابراین دنیایی که همراه با رنج است قابل تبدیل شدن به شادی و لذت بشود، در کلمات بودا شادی و لذت به یک معنا بکار رفته است ولی دالای لاماها، لذت و شادی را دو چیز می دانند، مثلاً می گویند در شهوت و مسائل جنسی ، کسی که به شهوت می رسد و در حال ارضاء شهوت خودش است در حال لذت است نه در حال شادی، یا کسی که گرسنه اش است و غذایی را می خواهد، موقعی که غذا را دارد می خورد در حال لذت است نه در حال شادی، 
بعد می گویند آنکه شادی است عبارت است از علم، معرفت، دانش و قدرت روحی، و اگر کسی بتواند بدون درس خواندن عالم شود می گویند به شادی رسیده است، کسی که به پول و مقام و ریاست رسید به لذت رسیده است و در واقع لذت را امری حسی می دانند و شادی را یک امر معنوی می دانند.
 در عرفان دالای لاما می گویند ما باید کاری کنیم که عرفان خیلی ساده بشود و در زندگی مردم بیاید، و نباید امری ذهنی، برای افراد خاصی و نیمه شب و این مسائل باشد، عرفان این است که مردم دارای نشاط شوند و باید از لذت بگذریم چون لذت نیز نوعی رنج است، کسی که مواد مخدر استفاده می کند، آن لحظه لذت دارد ولی یک رنج طولانی بعدی خواهد داشت، چون مواد مخدر بعدش این لذت دوام ندارد بنابراین شادی نیست، لذت جنشی نیز شادی نیست، مقام و ریاست نیز شادی نیست، اما آن که شادی آور است چیز روحی است که همیشه می ماند مثل علم یا مثل تقوا و حیا و امثال اینها، البته اینها تقوا و حیا و عفت را زیاد بکار می برند اما یک معنای خاصی دارند.
اگر در عرفان سرخپوستی که در آمریکای جنوبی وجود دارد را استثنا کنیم تنها جای دنیا که می گویند می شود یک زن چند شوهر داشته باشد همین عرفان دالای لاما است و معمولا اینطوری است که چهار پنج تا پسر در یک خانه یک زن می گیرند، یعنی یک زن برای چهار برادر، البته وقتی که چند برادر بایک دختر ازدواج کنند، بچه که متولد شود برای برادر بزرگ است، و برادر کوچک نیز حق همبستر شدن با این زن که زن خودش نیز حساب می شود ندارد و لذا معمولاً در دالای لاما اینطوری است که  در هر خانه ای که چند پسر است، پسر کوچک می رود برهما می شود(راهب). 
شبیه همین چیزی که الان در مسیحیت وجود دارد، یعنی احتمال این است که پاپ چون نتوانست مسئله ی همجنس بازی را حل کند احتمال است پاپ جدید بیاید بگوید همجنس بازی حلال است و احتمال دارد برای همیچنین چیزی باشد، در دالای لاما نیز اینطور است که یک زن با چند شوهر ازدواج می کند البته این خیلی عادی است ولی عکسش بسیار کم است که یعنی یک مرد چند زن بگیرد خیلی کم است و فقط برهمنان می توانند همچنین کاری کنند، یا دالای لاما می تواند چند زن بگیرد، و اگر دالای لاما چند زن بگیرد آن را گناه حساب نمی کنند اما یک آدم عادی چند زن بگیرد آنرا گناه حساب می کنند.
از همین جا آدم این احتمال را می دهد شاید کسانی که دارند ترویج عرفان بودایی، عرفان دالای لاما را می کنند ، شاید بخاطر مسائل فحشا و منکراتی باشد، یعنی احتمال دارد یک غرض سیاسی یا شیطانی دنبال این باشد که هدف ترویج فحشا و منکرات باشد.
عرفان بودایی خیلی دم از عفت و حیا می زنند ولی عفت و حیا را انطور که خودشان معنا می کنند نه اینطور که ما معنا می کنیم و بعد می گویند در عفت یا در تقوا یا در علم شادی است، بعد راه رسیدن به این شادی را بحث می کنند: اگر کسی دنبال علم برود اما علم را بخواهد از طریق عادی بدست بیاورد، یعنی با کلاس درس و کتاب خواندن اینطور چیزها، می گویند اینطور علمی شادی آور نیست، اما اگر کسی برود دنبال علم از طریق غیر عادی شادی آور است، مثلاً علمی که با خواب یا با سحر بدست بیاید را می گویند شادی آور است.
در دین ما بحث شادی و لذت خیلی زیاد مطرح شده است، اگر کسی آیات شریفه ی قران را جمع آوری کند، آیاتی که درباره فرح، انبساط ، بهجت، عدم خوف، عدم حزن، یستبشرون، و امثال اینطور کلمات را کسی در قرآن جمع آوری کند تعداد اینها از آیاتی که درباره ی گریه و حزن و اندوه است بیشتر است، اینکه مثلاً فرض کنید آیاتی که می گوید وجلت قلوبهم و آیاتی که می گوید بذکرالله تطمئن القلوب ، اینها را کنار همدیگر بگذارد می بیند بیشتر درباره ی فرح و انبساط و شادمانی و اینها است،
 البته  برای افراد مختلف است، برای یک کس گریه خوب است و برای یک نفر شادی ، اما اینکه آیا دین سفارش به کدام بیشتر کرده حرف دیگری است، ولی کلمه بهجت، سعادت و امثال اینها در قرآن خیلی زیاد است، و یک بخشی از عرفان درباره ی شادمانی های روح است اینکه در کتابها، مثلاً در منیة المرید می گوید اگر بچه های پادشاه ها می فهمیدند که لذت دنیا در علم است آنوقت علما را می کشتند و سر می بریدند، و باید خدا را شکر کنیم که نمی فهمند لذت کجا است ، و معنی اش این است که در دین ما طرفداری از لذت است ولی لذت را  در علم می بیند. اینکه دالای لاما بین علم عادی و غیر عادی فرق می گذارد در دین ما نیز است اما اینکه بخواهد از این طریق بخواهد به یک مسائلی که قدرت نفس است برسد، نتیجه ی قدرت نفس می شود خودنمایی و خلاف می شود، یعنی در دالای لاما می خواهد کاری کند که شما قدرتمند بشوید و این قدرت باعث شود که مردم بسوی شما جذب بشوند اینها است که بد است، شادمانی در دین ما این است که آدم  اگر قدرتمند نیز شد، کسی را بسوی خودش دعوت نکند بلکه مردم را بسوی خدا دعوت کند.





جلسه 15(دالای لاما جلسه اول)

یکی دیگر از این عرفانهای نوظهور، عرفان دالای لاما است، اصل کلمه ی دالای لاما یعنی اقیانوس علم و به معنی کسی است که علم بی کران دارد.  یعنی کسی که علم غیب و علم فراوان دارد.
عرفان دالای لاما برای منطقه ی تبت، منطقه ی غرب چین(قسمت کوههای هیمالیا) است، تقریباً قسمتی که هم مرز با پاکستان است و نزدیک ایالت بلتستان پاکستان است، و منطقه ای که هم در پاکستان این قسمت شیعه نشین است و هم در چین مسلمان نشین که مختصری شیعه نیز دارد.
این قسمت تبت، منطقه ی بودایی هاست، و خود بودایی ها دارای چند فرقه اند، مثلاً یک فرقه بودایی ها، بوداییهای سریلانکا هستند که تفاوت عمده دارند با بقیه ی بودایی ها، یا بودایی های نپال یا برمه، فرقه ی دیگری هستند، و یک فرقه ی بودایی ها نیز در غرب چین و منطقه ی تبت هستند، و اتفاقاً اینها که در غرب چین هستند در اقلیت هستند، و تا پنجاه شصت سال پیش نیز  اینجا جزء چین نبود، و حدود پنجاه سال قبل چین حمله کرد و این منطقه را گرفت و الان جزء چین است.

وقتی گفته می شود عرفان دالای لاما یعنی عرفان بخشی از مکتب بودا و عرفانی که یک فرقه ای از بودایی ها دارند، بودایی ها خیلی اهل تبلیغ دینشان نبودند، یکی از رهبران اینها، دالای لامای شانزدهم خیلی سیاسی است و وقتی می خواستند صدام را اعدام کنند از صدام دفاع کرد و گفت نکشیدش، چند بار نیز به اسرائیل سفر کرده و از اسرائیل حمایت کرده و کنار دیواری که بین یهودی ها و مسلمانان می سازند ایستاده و عبادت کرده و گفته این کار مقدسی است، یعنی یک آدم سیاسی است و اینکه الان دارد عرفانش معروف می شود بخاطر این است که امریکایی ها و صهیونیستها پشت سرش هستند و دارند از او دفاع می کنند، جایزه ی صلح نوبل نیز گرفته است.

دین بودا یا مکتب بودا
معمولاً آمریکایی ها به بودا نمی گوید دین بودا، بلکه می گویند مکتب بودا، بخاطر اینکه اگر کسی هر تعلیماتی و هر آیینی داشته باشد ولی اسم خدا را نیاورد می گویند دین نیست مثلاً پراگماتیسم دین نیست مکتب است، چون کاری بخدا ندارد، در دین بودا چون اسم خدا آورده نمی شود  (آمریکایی ها) می گویند مکتب بودا نه اینکه بگویند دین بودا. البته اسم خدا برده نمی شود ولی اعتقاد به خدا دارند، اعتقاد به خدا دارند، ولی اسمش را نمی آورند، خدا را نمی پرستند ولی بودا را می پرستند، و در واقع اعتقادشان این است که ما باید بودا را بپرستیم و بودا خدا را بپرستد، و الان خیلی دنبال ترویج هستند.

بودا که بود 
قدر مسلم شش بودا داریم، در کتابهای ما مسلمانان دو بودا ذکر می شود بودای صغیر و کبیر.
عربی کلمه ی بودا می شود یوزا. سف هم یعنی فیلسوف و روایتی که در کمال الدین صدوق به اسم داستان بلوهر و یوزاسف است، این یوزاسف یعنی بودای فیلسوف.
بودایی که دین بودا برای آن است برای قرن ششم قبل از میلاد است و متولد نپال است، از نپال به هند آمد، پدرش پادشاه بود، وقتی متولد شد جادوگر ها گفتند که اگر این بچه در آینده پیرمرد ببیند یا مریض ببیند یا مرده ببیند، فرار می کند، (در دین بودا اعتقاد به سحر و جادو نیست ولی در دالای لاما اعتقاد به سحر و جادو هست و از همین نیزگرفته شده است) تا تقریباً 28 سالگی این بچه در کاخ شاه بود و نگذاشتند مریض،پیرمرد یا مرده ببیند، در 28 سالگی روزی به پشت بام کاخ رفت و دید مردم دارند مرده ای را در خیابان می برند و همین که دید دارند مرده را می برند از کاخ فرار کرد و وقتی فرار کرد هم پیرمرد را دید و هم مریض را دید، و فرار کرد و به شهر بنارس رفت، زیر درختی رفت و سی سال عبادت کرد، زیر درخت که بود گاوی نیز آمد پهلویش و بودا شیر آن گاو را می خورد و آنجا عبادت  می کرد اینکه الان گاو را می پرستند یا احترام می کنند به همین خاطر است و فقط گاو ماده را می پرستند و گاو نر را راحت چوب می زنند. سی سال زیر درخت بود و عبادت می کرد، تقریباً شصت سالش که شد به کشف و شهود رسید، و وقتی به گشف و شهود رسید شروع به هدایت مردم نمود، هدایت مردم نیز اینطور بود که مثلاً یک عده جایی نشسته بودند و یکدفعه می دیدند وسط آنها آقای بودا سبز شد، چند نصیحت می کرد و یکدفعه غیبش می زد، در شهری دیگر نیز همینطور یکدفعه وسط جمعیت سبز می شد و یک نصیحت می کرد و غیبش می زد و زندگی بودا اینطوری است.
در هند شش کتاب مقدس است اپانشاد، گیتا، مهابهارت و سه کتاب بنام ریگ بودا، که به آن بوداها نیز می گویند که سرود و شعر است درباره ی خدا، که اصلش برای هند است و هندوها آنها را کتاب آسمانی می دانند و علامه طباطبایی  و شهید مطهری در آثارشان اسمانی بودنشان را تائید کرده اند. آقای بودا این کتابهای بداها را قبول نداشت، اوپانشاد و گیتا را قبول داشت، ولی بداها را قبول نداشت، چون بداها را قبول نداشت، قهراً آیین جدایی پیدا کرد غیر از اینکه وجود داشت، و گفتند بودا آیین جدید آورده است.
بودای شخصی یا نوعی
مردمی که در بنارس و در تبت به بودا ایمان آورده بودند بعد از مدتی دیدند در فلان کشور آدم بزرگی است مثلاً می آمدند ایران می دیدند ایرانیان قبل از اسلام می گویند کسی است بنام زرتشت، که می گفته کردار نیک، پندار نیک، گفتار نیک و می گویند زرتشت معجزه داشت و علم غیب داشت، بودایی ها گفتند این همان بودای ما است،پس نکند که بودای ما ایران نیز آمده و اسمش را ایرانیان گذاشته اند زرتشت، یعنی زرتشت را می گفتند همان بودا است و اینها می رفتند مثلاً شرق چین در آن مردم اعتقاد دارند به کسی به نام لائوسه و می گویند آدم خوبی بود و معجزه و علم غیب داشت و چه کرد و چه گفت، آنوقت می گفتند اینکه شما به آن می گویید لائوسه همان بودای ما است، بعد از چند قرن وقتی عیسی علیه السلام آمد و عیسی یک کارایی کرد و دینی آورد، گفتند اینکه شما می گویید عیسی همان بودا است و باعث شد معقد به این بشوند که بودایک آدم خاص نیست و بودا یعنی منجی نوعی است و اینکه متاسفانه در بحثهای مربوط به مهدویت و امام زمان سلام الله علیه مطرح می شود مهدویت نوعی، از اینجا آب می خورد، و اینکه این افکار کفر آمیز در حوزه ما وارد شده است و دارد مطرح می شود اصلش از اینجا است، اینکه کسی بگوید مهدی یعنی کسی که یک روزی بیاید و جهان را پر از عدل و داد کند می شود مهدی و هرکه می خواهد باشد می شود مهدی نوعی، ولی ما معتقد به مهدی شخصی هستیم، یعنی ما می گوییم فرزند بلاواسطه ی  امام حسن عسکری علیه السلام می شود حضرت مهدی علیه السلام، ولی متاسفانه الان خیلی کتاب نوشته اند و بعضی ها دارند این حرفها را مطرح می کنند که ما کاری نداریم اسمش چیست و فرزند کیست، هرکسی آمد و دنیا را پر از عدل و داد کرد می شود مهدی، این می شود همان تفکر بودایی. 
بهرحال بودایی ها وقتی به جاهای مختلف می رفتند و چیزهایی را می دیدند می گفتند این همان بوداست و می گفتند بودا یک چیز نوعی است نه شخصی.

چند بودا داریم؟
در کتاب هینیانه شش بودا معرفی کرده است، در کتابهای ما مسلمانان می گویند دو بودا داریم، یک بودایی داریم که همان یوزاسف است و احتمالاً آدم بزرگی بوده و افکار صحیحی داشته است، ولی بودایی دیگری داریم که تناسخی است و کافر بوده است، و آنکه دین را آورده است بودای فیلسوف بوده است ولی اینکه امروز در دنیا مطرح می شود بودای تناسخی است.یعنی این دو بودا جابجا شده اند. و این بودایی که ادعای تناسخ داشته بودایی نیست که دین بودا را آورده بعبارت دیگر آنکه دین بودا را آورد این اعتقادات کفر آمیز را نداشت و الان اعتقاد تناسخ که برای بودای تناسخی است به بودای فیلسوف نسبت داده شده است.




جلسه 14 (شیطان پرستی قسمت سوم)

نمادهای شیطان پرستی 


جلسات گذشته نکاتی را درباره ی شیطان پرستی بیان نمودیم شیطان پرستها نمادها و نشانه های مختلفی دارند:
1- یکی از نشانه هایشان عدد 666 است، مثلاً جایی که نوشته 110 یا 121، معمولاً نشاندهنده ی این است که صاحب مغازه صوفی و یا درویش است، عدد 66، عددو نماد توحید است که همان الله می شود و نماد شیطان پرستی 666است،
2- یکی دیگر از نماد های شیطان پرستی fff است، 
3- یکی دیگر از نشانه هایشان این است که کسی خودش را به شکل بز دربیاورد، یعنی یا شاخ برای خودش بگذارد یا قیافه ی بز برای خودش درست کند، یا مثلاً همین ریش بزی که بعضی ها می گذارند، و علتش این که بز را نماد قربانی برای شیطان می دانند.
4- یکی دیگر از نمادها، کسی است که دستش را اینطوری کند یعنی دستی که دو شاخ داشته باشد، از اینطور نشانه ها به عنوان نشانه های شیطان پرستی است.
مهمترین روز سال از نظر شیطان پرستها
در شیطان پرستی مهم ترین روز در ایام سال، سالروز تولد خود آدم است، این جشن تولد، اصلش برای شیطان پرستی است که کسی آنروزی که متولد شده برایش مهمترین روز باشد، یک وقت کسی می گوید برای من مهمترین روز، روزی است که بچه ام بدنیا آمد، این شیطان پرستی نیست، اما اگرکسی روز تولدش مهمترین روز سال برایش باشد و خیلی برایش مهم باشد و گرامی بدارد. ... علتش این است که شیطان پرستها می خواهند خود انسان را به جای خدا قرار دهند و اینکه خدای هرکسی نعوذ بالله خودش است و به عبارت دیگر خدای درون انسان برایشان ملاک است، خدای درون انسان ، و روز تولد این خدا (نعوذ بالله) بهترین روز برایشان است، و به همین جهت این جشن تولد، که مرسوم شده،خیلی نباید پیام تبریک داد و یا روز تولد من فلان روز است و این حرفها نباید مهم باشد.
اصل شیطان پرستی روی این فکر است که بگوید لذت هرکسی در این دنیا است و لذت انسان به بدنش است و نه به روحش. به عبارت دیگر تمامی ادیان به نوعی بدنبال روح انسان هستند و هر دینی روح را کار دارد و شیطان پرستی می گوید آنچیزی که ادیان درباره ی روح می گویند من درباره ی بدن می گویم، خوب بخورد، خوب زندگی کند، هیچ مانعی جلوی راه کسی نباشد، اینها را بیان می کنند.
شیطان پرستی با کسی احساس گناه کند، احساس پشیمانی، شرمندگی، عذاب وجدان، احساس محدودیت و ضعف و این چیزها خیلی مخالف است و شیطان پرستان همیشه دم از این می زند که در هیچ شرایطی نباید ناراحت بشوید و هر کاری که در هر لحظه ای انجام دادید، همان کار، کار درستی بود، و لذت نیز فقط حسی است و نه لذت عقلی و خیالی. در حالی که جلسه قبلی بیان شد، دین ما خیلی طرفدار لذت است اما لذت عقلی و نه لذت مادی، و لذت عقلی را بر لذت مادی ترجیح می دهیم، اینکه می گوییم صوت قرآن بر هر چیز ترجیح دارد، اینکه در روایات گفته می شود، پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله وقتی به بهشت می رود، سر به سجده می گذارد و پانصد سال آخرت سجده اش طول می کشد، یا مثلاً می گوییم و رضوان من الله اکبر،  اینها لذتهای عقلی استکه در دین ما وجود دارد و بر هر لذتی ترجیح دارد، اینکه مثلاً گاهی گفته می شود خدای متعال از همه خوشحال تر است، خدا هرچه را که می خواهد که هست و هرچه را نمی خواهد، که نیست، خدا خودش، خودش را می شناسد و می داند که خودش خداست، دیگر چه کیف و خوشحالی از این بیشتر، که خودش را می شناسد و می داند خداست و می داند هرچه می خواهد هست و هرچه می خواهم نباشد نیست، این لذت خداست. چقدر درقرآن یستبشرون، یفرحون، لاخوف علیهم و لا هم یحزنون است،و در قرآن و روایات خیلی زیاد است.

عدم اختلاف ادیان در اعتقاد به خدا و یکتایی خداوند متعال 
 و نکته ی دیگر در شیطان پرستی این است که شیطان پرستها می گویند این اختلاف ادیان شاهد این است که نعوذ بالله خدایی وجود ندارد و خدای هرکسی خودش است، در حالی که ادیان با هم اختلاف دارند ولی اختلافاتشان جزئی است. یعنی این همه دینی که در دنیا وجود دارد، دینی که اسم دین رویش گذاشته باشند و اعتقاد به خدا نداشته باشد، لااقل ما سراغ ندارم، و اگر در هندوستان مثلاً 2000 دین وجود دارد، همگی اعتقاد به خدا دارند، دین بودا، که شک و تردید است که اعتقاد به خدا دارند یا ندارد، درستش این است که اعتقاد به خدا دارند ولی بعضی ها شک دارند که اعتقاد به خدا در بودایی ها هست یا نیست، و هرکس درباره ی بودایی کتاب می نویسد معمولاً این تذکر را می دهد که اگر بودایی ها اعتقاد به خدا نداشته باشند دیگر بودا دین نیست و مکتب است و باید بگویید مکتب بودایی. پس هرچیزی که اسم دین رویش باشد، اعتقاد به خدا دارد، و ممکن است خدا را نپرستد ولی اعتقاد به خدا دارد، و اعتقاد به توحید نیز در همه شان است، زرتشتی ها که چند هزار سال دم از ثنویت و اهریمن و یزدان می زدند، کتابهایشان را بخوانید همه می گویند ما معتقد به یک خداییم، و دو خدا قبول ندارند، همین الان معبد زرتشتی ها در تهران آقای شهرزاد شهرزادیان، کتاب نوشته درباره ی اینکه زرتشتی ها موحد هستند، کتاب یشتا یا مثلاً کتاب گاما، و این کتابهای زرتشتی ها است که الان چاپ شده که زرتشتی ها اعتقاد به توحید دارند، ادیان دیگر نیز همینطور است.(ممکن است خدا را نپرستند، غیر خدا را بپرستند، یعنی شرک در عبادت دارند نه توحید) پس اینکه شیطان پرستان می گویند ادیان اختلاف باهم دارند و این اختلاف دلیلی بر این است که خدا وجود ندارد، جواب این است که ادیان در اعتقاد به خدا و در یکتایی و وحدت خدا هیچ اختلافی باهم ندارند.

طرفداری از قدرت 
از کارهای دیگر شیطان پرستها این است که اگر که رذائل و فضائل را جابجا کنیم، یعنی هرچه بدی است را بگوییم خوبی و هر چه خوبی است را بگوییم بدی، در این صورت قدرت شما زیاد می شود، و اینها خیلی طرفدار قدرتند، و در این زمانی که زندگی می کنیم، جوانها،دهشت و اصطراب و ترس و اینطور چیزها درونشان زیاد است و هر جوانی یک ترسی نسبت به آینده ی خودش دارد، راه برطرف کردن این ترس و دلهره نسبت به آینده در شیطان پرستی این است که بگویید، گناهان را انجام بده(البته آنها نمی گویند گناه، یعنی چیزهایی که دیگران می گویند گناه است، خوب است و انجام بدهید،  و چیزهایی که می گویند خوب است را انجام ندهید) چنین کسی قدرتش زیاد می شود، اینکه راه ازدیاد قدرت این است یا راه قدرت چیز دیگری است، بستگی دارد به اینکه ما قدرت را معنا کنیم و اینکه قدرت معنایش چیست و راه کسب قدرت چیست. اینها را در بحث ولایت فقیه بحث قدرت و راههای کسب قدرت و کنترل قدرت را مطرح خواهیم کرد، و آنچه آنجا خواهیم گفت جواب این خواهد بود.



جلسه سیزدهم (شیطان پرستی قسمت دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

در جلسه ی قبل بیان گردید که شیطان پرستان معتقدند که صفات اخلاقی که در انسان وجود دارد مثل حرص، طمع، تکبر، خشم و غرور، شهوت و رذائل اخلاقی که جزء ذات انسان است و به این دلیل که جزء ذات انسان است، نباید آنها را از بین برد بلکه باید آنها را به فعلیت و کمال رساند.

خود شیطان این صفات را دارد و به کمال رسانده است، و شیطان پرستان به همین جهت شیطان را خیلی قبول دارند چون رذائل اخلاقی در او به کمال رسیده و می گویند انسان نیز باید اینها را در خودش به کمال برساند.

اگر شما یک کتاب معراج السعاده را بردارید و جای فضائل و رذائل را عوض کنید می شود شیطان پرستی. یعنی جابجایی خوبیهایی که در معراج السعاده است با بدیهای آن می شود شیطان پرستی.

نیچه بچه یتیمی بود که در آلمان، با مادرش بزرگ شد، مادرش همیشه این بچه را با خود به مجالس زنانه می برد(زنهای مسیحی)، و این بچه وقتی در این مجالس می رفت اخلاق زنانه پیدا کرد، حتی می گویند اوایل بچگی اش عادت کرده بود که دامن می پوشید، با اینکه مرد بود. و چون همیشه می شنوید در مجالس زنها این حرفها را می زنند که صبر داشته باشید و تحمل کنید، شوهرتان به شما بدی کرد هیچ چیز نگویید، یعنی در مسیحیت می گفت به اینطرف صورتتان سیلی زدند آنطرف را نیز بگیرید تا بزنند و نیچه وقتی بزرگ شد، گفت آنچه در دین (یعنی مسیحیت) می گوید اینها می شود اخلاق زنانه، و اخلاق مردانه برعکسش است، یعنی اگر کسی اینطرف صورتت زد، آنطرف را نیز بگیرد تا بزند می شود اخلاق زنانه و اخلاق مردانه این است که اگر کسی نزده، شما سریع بزنید، این تفکر نیچه بود و هیتلر نیز شاگرد نیچه است یعنی این تفکر را داشت و این تفکری که نیچه درست کرد پایه ی شیطان پرستی شد، یعنی اخلاق قدرت و اخلاق ظلم و کم کم، اومانیسم یا انسان گرایی یا اینکه انسان را به جای خدا نشاندن، از اصول شیطان پرستی گردید و علت این بود که شیطان پرستها یکی از اصلی ترین اصولشان این است که دیانت و لذت، ضدین هستند یعنی اگر آدم دین دارد، لذتی ندارد و کسی که لذت دارد بی دین است و چون لذت برای ما اصل است باید با دین مخالفت کرد و براین اساس، اصول و قوانینی در شیطان پرستی درست کردند. پس شیطان پرستی می گوید دین و لذت مثل مشرق و مغرب اند و لذت می گوید اگر انسان تمایل به شهوت و گناه داشت اینها تمایل آدم است، و اگر سراغ دین بروید می گوید این کارها را نکنید و چون اومانیسم و انسان گرایی برایشان اصل است مخالف با دین هستند و بخواهم نمونه عرض کنم فراوان است که مجالی دیگر می طلبد "طول می کشد"

فقه ما براساس این است که انسان آزاد نباشد. و فقه ما مخالف با اومانیسم است، درحالی که در آمریکا با اینکه دین را قبول دارند و دین حضور جدی در زندگی مردم دارد ولی آزادی انسان یا اومانیسم برایشان اصل مهمتری است و این تفکری که در غرب وجود دارد باعث بیشتر شدن روز به روز شیطان پرستی می گردد، یعنی سرانجام این تفکرات حقوقی آمریکا این است که مثلاً اگر در آمریکا بخواهید مکاسب را درس بخوانید اولین جلسه درس مکاسب در حقوق آمریکا این است: هیچ عقدی لازم نیست، تمام عقد ها جایزند و فسخ در هرشرایطی و در هر معامله ای و برای هر کسی مجاز است، فارسی این حرف می شود اومانیسم و انسان گرایی و این تفکرات، شیطان پرستی را روز به روز زیاد می کند.

اما اعتقاد ما، اولاً در دین ما فراوان آیات و روایاتی داریم درباره ی لذت، درباره ی فرح، انبساط، شادابی و اینطور چیزها در دین ما خیلی زیاد است، آیاتی که درباره ی زیبایی داریم، درباره ی هنر و اینکه همیشه می گویند خدای متعال کمال مطلق است، علم مطلق است و قدرت مطلق و حیات مطلق است اینها همان زیبایی شناسی در دین است، این چیزهایی که در قرآن درباره ی بهشت و جهنم آمده است، واقعاً کسی یک وقت سوره ی واقعه ی قرآن را از جنبه ی زیبایی شناسی بخواند، یعنی کاری به بهشت و جهنم نداشته باشد، چقدر این آیات لذت آخرت را زیبا ترسیم می کند، می گوید چه چیزهایی در بهشت است و چه چیزهایی در جهنم است، ابوعلی سینا یک نمت اشارات را درباره ی بهجت و سعادت قرار داده است، یعنی بهجت، شادابی و نشاط. و لذتی که در اسلام می گویند، اسلام می گویند لذت یک مرتبه حسی است یک مرتبه لذت خیالی است و یک مرتبه لذت عقلی است و اینها نیز لذت هستند. شیطان پرستها، لذت را فقط لذت حسی معنا می کنند، و آن هم لذت حسی موقت و مشکل اینجا پیش آمده است. یک خانمی که چادر سرش می کند هم به دنبال زیبایی است و هم به دنبال لذت. یک خانمی که مویش را بیرون می گذارد هم دنبال لذت است و هم دنبال زیبایی. فرض کنید دو آدم سر سفره نشسته اند و یک کسی خیلی دوست دارد مرغ را بخورد و مرغ آنطرف سفره است ، اگر بگوید مرغ را بدهید من بخورم، خجالت می کشد، آبرویش می رود، اینکه نمی گوید مرغ را به من بدهید تا بخورم، این مرغ خوردن را دوست دارد یا ندارد؟ دوست دارد ولی می گوید حس آبرو لذتش از خوردن مرغ بیشتر است، یعنی لذت حفظ آبرو یک لذت عقلی است، ترجیح دارد به خوردن مرغ که مادی است و تمام مردم دنیا این را قبول دارند

اگر کسی وقتی که مطالعه می کند، چایی برایش می گذارند و به او می گویند چایی سرد شد و یخ کرد، ولی او هنوز مطالعه می کند، چایی خوردن لذت مادی است، ولی مطالعه کردن لذت عقلی است.

ما مسلمانان در اخلاق لذت گرا هستیم و اینگونه نیست که شیطان پرستان خیال کنند طرفدار لذت هستند و ما مخالف لذت هستیم، یا طرفدار رنج هستیم، خیر ما نیز طرفدار لذت هستیم ولی فرقش در این است که یک کسی لذت را فقط در پنجاه سال عمر می داند و یک کسی لذت را برای ابدیت و همیشگی می داند.

علی علیه السلام وقتی سر به سجده می گذارد، احساس لذت و آرامشی دارد که احدی این جور لذتی را ندارد و آیات شریفه ی قرآن که گاهی می فرماید ان المومنین الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم، می ترسند، و جایی دیگر می فرماید لا خوف علیهم و لا یحزنون، وجلت برای درجات پایین است، دومی برای درجات بالا

در اسلام لذت گرایی هست ولی لذت را محدود معنا نمی کند.

یک نفر که معتاد است، به دنبال لذت خودش است، اما لذتی که یک لحظه نعشه می شود و لذت می برد و بعد یک عمر غصه می خورد، آدم عاقل سراغ اینگونه لذت نمی رود، اگر کسی به دنبال لذتی برود که پنجاه سال لذت بیاورد بعد از پنجاه سال که مرد یک عمر در آخرت رنج ببرد، آدم عاقل سراغ این لذت نمی رود،

لذت به معنی ادراک الملائم من حیث انه ملائم

آدم عاقل کسی است که به سراغ چیزی می رود، که می گوید چه در دنیا باشم و چه در آخرت، برای همیشه شادابی برایم بیاورد و چه چیزی شادابی می آورد؟ با خدا بودن در واقع شیطان پرستی یک عکس العملی است نسبت به مسیحیت، چون مسیحیت دین رنج است، مسیحیت دین غم و قصه است، اما اسلام دین شادابی و نشاط و فرح و انبساط و اینگونه چیزها است.




جلسه دوازدهم (شیطان پرستی قسمت اول)

بسم الله الرحمن الرحیم

چند جلسه ای درباره ی یکی از عرفانهای نوظهور بحث و مقداری از نظراتشان را مطرح کردیم، البته حرفهای فراوان دیگری نیز دارند ولی همین چند جلسه درباره ی اکنکار کافی است.

یکی دیگر از این عرفانهای نوظهور، شیطان پرستی است. که تقریباً شاید هفتاد، هشتاد سال از عمرش می گذرد و در این چند دهه اخیر خیلی باب شده است. اصل شیطان پرستی سابقه ی قدیمی زیادی دارد، قبل از زرتشت را نمی دانم که اعتقاد به ثنویت بوده است یا نبوده، ولی زرتشتی ها وقتی قائل به یزدان و اهریمن شدند، چیزهایی را گفتند کار خدا است و چیزهایی کار اهریمن است، مثلاً خشک سالی، زلزله و مریضی کار شیطان است، و شیطان موجودی است که کارهای زشت و پلید را انجام می دهد، درقدیم یک عده ای پیدا شدند و گفتند اگر می خواهید دیگر خشکسالی نباشد باید شیطان را خوشحال کرد، یعنی خشک سالی کار شیطان است و برای برطرف نمودن خشک سالی شیطان را خوشحال کنیم، بنابراین کارهای بد را که شیطان خوشش می آید انجام دهند. این سابقه ی قدیم شیطان پرستی است و این تفکر در طول تاریخ بوده است، یک گروهی نیز مثلاً در غرب کشور خودمان نیز وجود دارند که به آنها نیز شیطان پرست می گویند، اینهایی که در غرب کشور شیطان پرست هستند، در واقع شیطان پرست نیستند، بلکه ابلیس پرست هستند، و آنکه الان در دنیا بعنوان یک عرفان مطرح می شود شیطان پرستی است و نه ابلیس پرستی، (غیر از چیزی که در غرب کشور وجود دارد که ابلیس پرستی است که به آن شیطان پرستی می گویند)

ابلیس یک موجود خارجی است. همان موجودی که آدم را سجده نکرد، اما مسئله ای که الان در دنیا مطرح است شیطان پرستی است که لازم نیست که موجود خاص باشد، زنی که در خیابان، می خواهد بدحجابی را ترویج کند، ابلیس نیست، شیطان است. و می خواهیم شیطان پرستی را بررسی کنیم.

یک موجود داریم، که آدم را سجده نکرده و الان نیز هست، که می شود ابلیس، ولی بعضی از این فیلم ها شیطان اند، بعضی از این کتابها، بعضی از عکسها، بعضی از زنها و بچه ها و... اینها می شود شیطان. موش یا الاغی که اذیت می کند را نیز شیطان می گویند. در المیزان، علامه طباطبائی رضوان الله تعالی علیه بحثی دارد در خصوص شیطان و ابلیس، آنجا که می گوید شارح تورات، فیلون یهودی می گوید شش اشکال است درباره ی شیطان و ابلیس که اگر جن و انس جمع شوند هیچ کس نمی تواند جواب دهد، فخر رازی هم همین بحث را دارد، علامه طباطبایی می فرماید من یک نفری جواب می دهم و نیازی نیست که جن و انس همجمع بشوند، آنجا شش اشکال مطرح کرده اند ولی الان اشکالات به بیش از 116 اشکال رسیده است.

در تورات بحث هایی است درباره ی شیطان و ابلیس که این شیطان پرستی الان، ناظر بر همین بحث ها است. نارسایی بعضی از مفاهیم مسیحیت و کلیسا و اینکه نتوانستند درست معنا کنند که شیطان و ابلیس یعنی چه و خدا برای چه اینها را آفریده است. از طرفی هم بعضی مسائل اجتماعی که با جنگهای جهانی پدید آمد، باعث شد که شیطان پرستی در دنیا شکل بگیرد. یک اخلاقی در اروپا و آمریکا است که به آن اخلاق قدرت می گویند، کتاب هم خیلی در این باره نوشته شده است، مثلاً یکی از بهترین کتاب ها "اخلاق القوه و قوه الاخلاق" است. هیتلر طرفدار چنین اخلاقی بود، هیتلر همیشه می گفت، قلدری و چاقو کشی و آدم کشی خوب است و ترحم و مظلوم نمایی و گریه کردن و صدقه دادن نیز کار بدی است، اینکه چرا به اینجا رسیده اند، بحث مفصلی است که باید حرفهای نیچه و .. را مطرح کرد، همانطور که یک اخلاقی در دنیا درست شده است که می گوید، مسیحیت می گفت اگر کسی سیلی به صورتت زد، آنطرف را نیز بگیر، تا بزند، اگر کسی عبایت را دزدید، قبایت را نیز به او بده، در کتاب بینوایان، دزد، شب خانه کشیش خوابید، بعد شمعدان را دزدید و داخل جیبش گذاشت، وقتی می خواست برود، کشیش می دانست که در خانه اش دزدی کرده و وقتی می خواست برود، شمعدان دیگر را به دزد هدیه داد، البته اینجا در مقام تعریف و تمجید است ولی این تفکر مسیحیت است. که می گوید اگر کسی عبایت را دزدید قبایت را نیز بده.

شیطان پرستی در مقابل این تفکر است، می خواهد بگوید مسیحیت می گفت اگر کسی این طرف صورتت زد، آن طرف را نیز بگیر تا بزند، ما می گوییم(شیطان پرست ها)، اگر کسی به صورتت نزده و می توانی به صورتش بزنی، شما به صورتش بزن. یعنی شیطان پرستی در مقابل این اخلاق درست شد.

چطور در اخلاق می گفتند اشک ریختن و ترحم قلب خوب است، نیچه آمد گفت قساوت قلب خوب است و نه ترحم، در شیطان پرستی نیز می گوید: چون در مسیحیت می گویند اگر کسی اینطرف را زد، آنطرف صورتت را نیز بگیر تا بزند، ولی ما می گوییم نه، اگر کسی نزده، شما بزن.

فکر شیطان شیطان پرستی از اینجا، شاید حدود شصت، هفتاد سال باشد که این فکر شروع شد،

این شیطان پرستی در مقابل فضائل و رذائل اخلاقی موضع گرفت، جای فضائل و رذائل را عوض کردند، در تورات و انجیل می گوید زنا بد است، می گویند خوب است، ادیان دیگر می گویند دزدی بد است، می گویند خیلی خوب است، یعنی هر چیزی که در دینی خوب است، بگوییم بد و هرچیز که بد است بگوییم خوب، این می شود شیطان پرستی.پس شیطان پرستی یعنی جابجایی فضائل و رذائل، حلال خوری را بگوییم حرام خوری و حرام خوری را بگوییم حلال خوری .

شروع شیطان پرستی اینگونه بود که یعنی نوعی موضع گیری در برابر نارسایی تعالیم کلسیا. اولین کارشان این بود که گفتند انسان را نعوذ بالله جای خدا بگذاریم، مثل اومانیسم، هر چیزی که انسان را محدود کند بد است و هرچیزی که آزادی برای انسان بیاورد خوب است، اولین کار این بود که فحشا و بی بند و باری و مسائل شهوانی را ترویج دادند، تعداد زیادی بچه های حرامزاده متولد شدند، این بچه های حرام زاده که متولد شد، اتاقک تاریکی را درست کردند که هیچ نوری در آن نباشد، بجه های حرامزاده را به داخل تاریکخانه ها می بردند و سر می بریدند، و می گفتند خون اینها هدیه و قربانی برای شیطان باشد.

مدتی پلیس در اروپا و آمریکا شروع به برخورد با اینها کرد تا جلوی اینکار را بگیرد، و آنها نیز شروع به مقابله با پلیس کردند و سرانجام پلیس در این کشورها به این نتیجه رسید که اگر کسی اینکار را با فرزند خودش انجام دهد و مخفیانه باشد، با او برخورد نکند و اگر کسی بچه ی مردم را سر می برد با او برخورد کند.

و این شروع بی بند و باری و بی عفتی ها بود که گفتند هیچ محدودیتی در مسائل جنسی وجود ندارد و هر چیزی هم که برای انسان محدودیت ایجاد کند خلاف خواسته ی شیطان است، چون شیطان موافق آزادی است و خدا و دین مخالف آزادی انسان هستند و انسان باید عبد باشد.

این آغاز شیطان پرستی بود، که در اعتقادات و عرفان حرفهایی دارند که انشاء الله عرض خواهیم کرد.




جلسه یازدهم(اکنکار قسمت چهارم)

بسم الله الرحمن الرحیم

همانطور که قبلاً گفته شد، اکنکار یکی از عرفانهایی است که اصلش برای آمریکا است ولی در کشورهای دیگر مخصوصاً در جنوب ایران افرادی به آن گرایش پیدا کرده اند. اکنکار، یا اک که یکی از تعالیمشان است، اسم خدا را سوگماد ذکر می کنند، یعنی به خدا می گویند سوگماد. خیلی از این عرفانها اعتقاد به خدا ندارد، این یکی که یعنی خوبشان است، اعتقاد به خدا دارد، اصلش را نیز یک ارتشی آمریکایی که برای نیروی دریایی آمریکا بوده است پایه گذاری کرده است.

سوگماد از نظر اکنکار خدایی است با این اوصاف: اولا خدا را بی نهایت می دانند، ثانیاً خدا را مجرد می دانند، ثالثاً خدا را با صفات متضاد معرفی می کنند، اینکه خدا را با صفات متضاد معرفی کنند در خیلی از ادیان و عرفانها وجود دارد و اصلش این طور است که قرآن بیان می کند هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن درست است، در واقع صفات متضاد قابل جمع نیست و تضاد برای اجسام است، در جسم اگر اول است آخر نیست و اگر آخر است آخر است اول نیست، اما خدا چون مجرد است عیبی ندارد که بگوییم هوالاول و الاخر و این تضاد نیست "امران وجودیان" خدا وجودی نیست خدا وجود است نه وجودی. و لذا اینکه در قرآن است صحیح است، هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن، ولی در عرفان اکنکار اینگونه می گویند که خدا نه حقیر است نه عظیم است، خدا نه اول است نه آخر است، نه محسوس است، نه غیر محسوس، نه متناهی است نه غیر متناهی است، و حتی در عبارتهایشان است که خدا ضد ندارد، این را ما نیز قبول داریم، خدا ند ندارد وجعلوا لله اندادا، خدا ند ندارد، مثل ندارد ، ضد هم ندارد اما اینکه بگوییم خدا نه متناهی است و نه نامتناهی است و خدا را مجرد بدانیم اما از طرفی بگوییم خدا ضد ندارد اما با حس قابل درک است، این حرفها باهم متناقض است که اکنکار می گوید خدا قابل درک است با حواس، با اینکه خدا مجرد است به نظر خود اکنکار، یعنی نوعی تناقض درونی درونش هست، یا مثلاً وقتی که می خواهند از اسمهای خدا بحث کنند، یک اسم خدا عبارت است از سوگماد، یک اسم دیگر خدا عبارت است از اک، اسم دیگر خدا این است که خدا سوشماد است، اینطور اسمها برای خدا ذکر می کنند و معتقدند که خدا گاهی تجلی می کند و شکل می گیرد و خودش را به یک شکلی برای انسان مجسم می کند، احتمالاً (حدس است) اکنکار این را از مسیحیت گرفته است، مسیحی ها معتقدند که عیسی تجسد خدا است(نعوذ بالله) یا مثلاً می گویند(مسیحی ها) خدا در عین حال که غیرمتعین است، در عین حال شخصی است یا personality است یا مثلاً می گویند خدا با اینکه نامتناهی است اما در غالب عیسی خدا تجسد می شود، متمسل می شود و لذا عسیی را می گویند خداست(نعوذ بالله) عین همین حرفها را درباره ی پائیلو می گویند و اکنکار معتقد است که پائیلو تجسد خدا است یا خدای متعین است، یعنی همان تفکر مسیحیت درباره خدا که در اینها نیز پدید آمد، یعنی خدای نامتناهی متشکل می شود به شکل متناهی. که همان اشکالهایی که در کتابهای کلام درباره متجسد شدن یا متشکل شدن خدای متناهی ذکر می کنند.



جلسه دهم (اکنکار قسمت سوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

جامع بین تمامی ادیان و مذاهب؟!

دو جلسه قبل توضیحاتی درباره ی اکنکار داده شد، یکی دیگر از ویژگیهای عرفان اکنکار این است که می گوید: عرفان اکنکار جامع است بین تمامی ادیان و مذاهب و معتقدند هر دستور خوبی که هر دینی و در هر نهله ی عرفانی وجود داشته در اکنکار وجود دارد، چند مثال می زنم(مثالها برای بنده است): وقتی در تمپل فرقه ی ضاله ی بهائیت بروید، مثلاً بیت الاذکار یا مشرق الانوار، اینها وقتی می خواهند مراسمشان را انجام بدهند، یک مقدار تورات را می خوانند، یک مقدار انجیل را می خوانند، یک مقدار قرآن را می خوانند، یک مقدار اوپانیشاد و مهابهارت را می خوانند، کتابهای ادیان مختلف را می خوانند، و بعد شروع می کنند به خواندن ایقان یا بیان یا اقدس و امثال اینها. بهایی ها می گویند دین ما جامع تمام ادیان است و از این کارها می کنند، یا مثلاً این دینی که الان در هندوستان وجود دارد دین سیگ. سیگها نیز دینشان آمیخته ای است از یهودیت و اسلام و مسیحیت و هندوئیزم و بودا، یعنی تلفیقی از همه اینها.چنددین دیگر نیز وجود دارد که تلفیقی از چند دین است. اکنکار می گوید دین ما یا آئین اکنکار، تلفیقی از عرفانهای بودائی، مسیحی، عرفانی یهودی، عرفانهای اسلامی و بعضی از مکتب های عرفانهای اروپایی است.

اشکال این کلام این است که ادیان با یکدیگر ادعای متناقض دارند، یعنی این دین می گوید من برحقم، آن باطل است، او می گوید من برحقم و او باطل است، حتی در دستورات عرفانی، در دستورات عرفانی اسلامی اصل در عرفان اسلامی شناخت خدا است. درحالی که در عرفان بودایی، اصلاً شناخت خدا وجود ندارد و عرفان بودایی این است که کاری به خدا نداشته باشید، این دو عرفان قابل جمع نیست، یا خود اکنکار می گوید همیشه باید به دنبال انسان کامل بروید البته تعبیر انسان حق را بکار می برند، و انسان حق یک شخص معین است، درحالی که در تبت یا دالای لاما، حرفشان این است که بودا انسان کامل است ولی بودا در افراد مختلف متجلی است، یعنی می گویند، یک نفر بودا است در ایران، یکی بوداست در افغانستان، یکی بودا است در پاکستان و یکی بوداست در اروپا و بودا را یک شخص خاص نمی دانند، و عکسی که از بودا است و می پرستند، نه به عنوان اینکه بودا این است بلکه بعنوان اینکه این یک بودا است، بوداهای دیگر نیز ممکن است باشد، پس وقتی ادعاهای متناقض در ادیان و عرفانها موجود است نمی شود از این عرفان و آن عرفان تلفیقی درست کرد، و چیزی بدست آورد، حتی آنقدر در عرفان ادعاهای تناقض زیاد است که حتی این درویشهایی که ما داریم، که همگی ادعای عرفان می کنند، این حرف را می زنند، هر فرقه ای می گوید، بدایاتنا، نهایات آخرینا، کلاس آخر دیگران کلاس اول ما است، قطب فلان گروه، بچه ی دبستانی ما می شود، یعنی هیچ درویشی، درویش فرقه ی دیگر را قبول ندارد، آنوقت چطور قابل جمعند؟، مثلاً تفکر نقشبندیه یا قادریه همیشه خود را مطرح می کنند، و یک دراویشی هم اینطور داریم که می گویند هرکه می خواهد بیاید در این فرقه، باید چهل روز بیاید و گدایی بکند، و تمام شخصیتش خرد بشود، این دوحرف قابل جمع نیست.

تعریفی از گناه ندارند

نکته بعدی این است که در اکنکار می گویند: اک روح انسان را از کارما(یعنی گناه) پاک می کند و اک(مطلق، خدا، بینهایت) کاری می کند که انسان بهرحال به خدا برسد. هرچیزی که می خواهید انجام بدهید، آزادید، مثلاً مشروب خواری را گناه نمی داند، آدم کشی را گناه نمی دانند و بنظر آنها گناه یعنی محدودیت، یا توقف و عدم حرکت و بعد می گوید اک ما را از این گناه ها جدا می کند و به مطلق می رساند، و هرکسی پذیرای عشق الهی می شود، و گاهی می گویند اک یعنی جوهره ی خدایی و درواقع، چیزی شبیه همه خدا شدن و همان وحدت وجود به معنای غلطش و در اینها اتصال به روح خداوند یک اصل است و راه اتصال به روح خداوند نیز خروج روح از بدن است.

اولین اشکال به این آموزه ی اکنکار این است که ما نمی دانیم شما چه چیز را گناه می دانید، در اکنکار همجنس بازی گناه حساب نمی شود و تنها گناه، فکر محدودیت است، و فکر محدودیت، تعریف مشخص ندارد، و هر انسانی در هر شرایطی و هر چیزی که هست، فکر دیگر نیز می کند، به چیز دیگری فکر می کند.

تجرید روح

اشکال دیگر این است که اکنکار قائل به تجرید روح است و این تجرید روح را هم در یونان باستان داریم، هم در عرفان خودمان، و هم در بودایی ها. شاید در عرفانهای اسلامی خوانده اید، فلان آقا اهل ریاضت بود و بعد از اینکه چهل تا چله گرفت، گفت حالا اهل تجرید است و بردندش پیش مرحوم آقای قاضی که آقای قاضی ایشان را تجرید روح کند، اینطور چیزها در عرفان خودمان نیز داریم، یا همین که خلع و لبس، یا اینکه مرحوم هیدجی موت طبیعی قائل بود یا عمل می کرد و اینکه در بعضی از روایات است که موتوا قبل ان تموتوا ، و امثال این حرفها، و در عرفان خودمان نیز چیزهایی داریم، درباره ی تجرید روح از بدن، در عرفانهای دیگر نیز این چیزها زیاد است، مسئله ی تجرید یا خلع روح از بدن.

در عرفان اکنکار خلع روح از بدن نیست، بلکه غفلت روح از بدن است، یعنی کاری کنیم که روح ما دیگر توجهی به بدن نداشته باشد، یعنی مثلاً وقتی یک پشه روی پایش نشست، متوجه نشود، یا تلنگری به کسی زدید متوجه نشود، این را می گویند خلع روح. در حالی که اینجا روح در بدن است اما از بدن غفلت دارد، این را می گویند خلع روح. اما در واقع خلع روح این نیست و خلع روح چیزی است که اصلاً زبان ندارد، یعنی آدم آنچیزی را که در آن شرایط می بیند و متوجه می شود به هیچ چیز نمی شود بیان کرد، در خواب شما مطلبی را می بینید، که این مطلب در عالم بیداری زبان دارد و می شود آن را بیان کرد، یعنی آدم از خواب بیدار می شود و تعریف می کند که چه چیز دیدم، ولی آنچیزی که ما داریم بعنوان خلع روح از بدن اصلاً قابل توضیح نیست. یعنی اصلاً چیز دیگری است که با این کلمات به زبان نمی آید.

عالم شیطانی و پست

اصل دیگر در اکنکار مسئله ی سوگماد است و یا کی سوگماد ، کی سوگماد کتاب اینها است که به آن کتاب شریعت می گویند که یک جلد آن درباره معارف است و جهان بینی اکنکار است و یک جلد درباره ی شریعت و دستورالمعل های اکنکار است، در جلد اول بحث از قوانین نامرئی جهان است، نیروهایی که در جهان وجود دارد و نامرئی هستند، مثلاً فرض کنید اکنکار اینها را به عنوان نیروهای نامرئی می داند، ارواح شریر، تناسخ، تاثیر و تاثر های مختلف، اینها را می گوید نیروهای نامرئی جهان و می شود جهان بینی اکنکار،

اکنکار معتقد به دو عالم است یکی عالم بالا که به آن اک می گویند و یکی عالم پائین، خیلی دورادور شبیه اینکه بگوییم یک عالم اله داریم، یک عالم شیطانی و ابلیس و معتقد اند این دنیا عالم پست است و آدم باید از اینجا برود به عالم بالا

این حرفها، یک خمیر مایه ی درستی دارد ولی همانطور که جلسه قبل گفته شد، این آقای پائوئل تویچل ترجمه ی مثنوی مولوی را مطالعه کرده و بر اساس مثنوی این حرفها را زده است، اصل این که نیروهای نامرئی در جهان است را ما نیز قبول داریم، جن را قبول داریم، ملائکه را معتقدیم، شیاطین وجود دارد، ارواح طیبه و ارواح خبیثه را قبول داریم، یک سنگی و یک کلوخ در انسان تاثیر گذار است را قبول داریم، ممکن است بگوییم، یک جا و یک خانه اثر بد، بر انسان می گذارد و یک جا مثل اینجا در کنار حرم حضرت معصومه سلام الله علیها تاثیر خوب می گذارد بر انسان، اینها را قبول داریم بعنوان ارواح نامرئی

اما ارواح نامرئی اینها است نه اینکه ارواح نامرئی به معنی اینکه یک آدم که می میرد روحش می آید در خانه اش و اثر می گذارد، یا مثلاً یک آدمی که مرد روحش در فلان جا حاضر می شود، در اکنکار این را قبول دارد که ارواح هر انسانی در کوههای تبت و هیمالیا باید یکبار عبور کنند و هرکس برود چه آثاری از آن استفاده می شود این را ما قبول نداریم، اینکه مثلاً بگوییم دو عالم داریم، ما بیش از دو عالم نیز قبول داریم (در دین ما یکسری تعبیر کنایی وجود دارد، یعنی اینکه می گوییم برهوت در یمن است، این را نیز داریم که انی لاجد نفس الرحمن من قبل یمن نیز داریم، که تعبیر های کنایی است، منطق الطیر عطار نیز همه اش درباره ی همین مسائل است، که وقتی پیامبر می گوید یمن، این یمن یعنی چه؟ کنایه از چیست؟)اما اینکه اینجا را بگوییم عالم شیاطین و آنجا را بگوییم عالم اک این غلط است، اصل این حرف که این دنیا را بگوییم محل شر است و محل شیاطین است حرف آگوستین است، آگوستین 1700 سال قبل بعنوان یک اندیشمند مسیحی وقتی می خواست بگوید پاپ باید حکومت کند این حرف را زد، گفت اینجا لعنت شهر است و اینجا آدم چون گناه کرد، گناه آدم توهین به ذات مقدس خدا بود و عالم شد محل شیاطین و هرکس ایمان به عیسی بیاورد پاک می شود، این حرف ریشه در مسیحیت دارد و حرف یک عالم مسیحی است نه دین مسیحیت، یعنی اینجا را بگوییم محل شیاطین و عالم پست

صفات خدا در اکنکار

یکی دیگر از اصول اکنکار این است که می گویند سوگماد بی نهایت است و صفات ندارد و سوگماد مطلق است، درباره سوگماد نمی شود حرف زد و باید با سوگماد متحد شد، در واقع بعضی از صفاتی که ما درباره خدای متعال می گوییم، آنها برای سوگماد می گویند، اشکالش نیز این است که ما درباره خدا یک جور حرف متناقض می زنیم، می گوییم، خدا اول است و آخر است و خدا ظاهر است و باطن است، این متناقض نیست و درواقع ما می خواهیم بگوییم که خدا، فوق این چیزهایی است که ما تصور می کنیم، اما در سوگماد معتقدند که متناقض حرف زدن درباره سوگماد جایز است یعنی مثلاً بگویید اک عالم است و عالم نیست، اک اینجا هست و اینجا نیست، این متناقض حرف زدن است، اینها را در مثنوی خوانده و بدجور فهمیده است، ما درباره خدای متعال می گوییم خدا اینجا هست و منحصر به اینجا نیست، و هیچ وقت نمی گوییم خدا عالم است و جاهل است، کمال را می آوریم اما نقیض کمال را نمی آوریم و آنجا که می گوییم اول است و آخر است چون هم اول کمال است و هم آخر کمال است به همین خاطر دوتا شو می آوریم، یعنی آنکه ما می گوییم درباره خدا می خواهیم بگوییم خدا فوق تصور عقل است درحالی که سوگماد عاقلانه و متناقضانه به اک نگاه می کند.




جلسه نهم (اکنکار قسمت دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه قبلی توضیح مختصری درباره اکنکار داده شد، که یکی از عرفانهایی است که متاسفانه در ایران زیاد است و شاید نزدیک به صد کتاب درباره این عرفان چاپ شده است، کتابهایی درباره سفر روح، چگونه سفر کنیم، خوشبختی در سفر، ‌اندیشیدن درباره روح، ‌سفر به درون خود و ... که بسیار زیاد هستند و بهرحال یکی از عرفانهایی که متاسفانه در ایران یک مقدار پیرو پیدا کرده است همین اکنکار است.

شخصیت آقای پائوئل توئیچل

بینانگذار اکنکار یعنی آقای پائوئل توئیچل یک آمریکایی بود که پیش یک نامادری بزرگ شد و این نامادری معتقد بود که پائوئل حرامزاده است و نتیجه خیانت شوهرش است. و حتی موقعی که این نامادری در حال مرگ بود در وصیتش نیز گفت این پسر حرامزاده است و همیشه این زن، این بچه(پائوئل) را اذیت می کرد و باعث شد پائوئل همیشه با یک عقده ی حقارت حرامزادگی بزرگ شود(همیشه خطابش می کردند) و وقتی بزرگ شد، می خواست در ارتش آمریکا استخدام بشود، اما ارتش آمریکا به دلیل همین عقده حقارت او را نپذیرفت. تا وقتی که جنگهای آمریکا با فلیپین و... پیش آمد و ارتش آمریکا نیرو می خواست و نیروی دریایی آمریکا او را استخدام کرد. و در مدتی که در منطقه ی جنوب شرق آسیا بود با دالای لاما آشنا شد. (که در آینده تفکرات عرفانش و عرفانی که در تبت وجود دارد را بیان خواهیم نمود)

یکی دیگر از ویژگی های پائوئل توئیچل این بود که فراوان الکل و مشروب می خورد و در یکی از نوشته هایش نیز می گوید الکل بود که من را از گناه نجات داد.

ویژگی دیگر آقای پائوئل این بود که در جوانی یک ترجمه ای از مثنوی مولوی پیدا کرد و آنرا خواند و مختصری با عرفان اسلامی آشنا شد، اما مثنوی مولوی را آنهم ترجمه را اگر کسی بردارد و بخواند آنهم بدون هیچ اطلاع قبلی، ‌معلوم است عاقبتش چه می شود. به قدری نسبت به مثنوی مولوی بیگانه بود که در آثارش می گوید: مولوی دوکتاب دارد یکی مثنوی است و یکی کتاب نی، و بشنو از نی را خیال کرده که منظور، کتاب قبلی مولوی است یعنی این قدر راجع به مثنوی بی اطلاع بوده است.

بعد بر اساس تصوفی که از مثنوی فهمید و افکاری که در تبت و دالایی لاما گرفته بود و همینطور اکنکار (یعنی افکاری که خودش اضافه نمود ) این عرفان را درست کرد.

یک نکته در خصوص کتب عرفانی

بنده فراوان دیده ام، آدم هایی که بخاطر مطالعه ی کتاب عرفانی، منکر خدا شده اند یعنی یک کتاب عرفانی مثل مثنوی و یا کتب ابن عربی را، اگر کسی پیش استاد بخواند، یک کتاب عرفان است، و خیلی مسائل آدم یاد می گیرد ولی اگر بدون استاد مطالعه کند نه تنها نفعی ندارد، و ضرر دارد بلکه انسان را به کفر می کشد و بنده خیلی نمونه دیده ام، بهرحال فلسفه نقد کلام است یعنی چیزهایی که در کلام می خواند در فلسفه نقد می شود، آنچه را در فلسفه می خواند در عرفان نقد می شود و کسی که کتاب عرفانی را مطالعه می کند، می بیند اینها نقد آن فلسفه و کلام است و نمی تواند تحلیل کند که چه درست است و سرانجامش انکار خدا می شود و این حرفها. و لذا اگر آدم استاد نداشت، کتاب عرفان مطالعه نکند خیلی خوب است، البته عرفان نظری را می گویم. عرفان عملی طوری نیست ولی عرفان عملی استاد زبان بلد می خواهد . یک نمونه اش همین اکنکار است. در خط مقدم جبهه من کسی را دیدم که می گفت من خدا را قبول ندارم، ‌وقتی با او صحبت کردم که ببینم چرا خدا را قبول ندارد، دیدم چند کتاب عرفانی مطالعه کرده است.

ویژگی های فکری اکنکار

- حرکت درونی در اکنکار

اولین ویژگی اش این است عرفان اکنکار می گوید اصل برای ما حرکت و عروج روح است و هیچ مقصدی نداریم،‌ غیر از خود حرکت. و انسان باید همیشه در حال حرکت و تحرک باشد، هدف کجاست، ‌هدف خود حرکت است و حرکت یعنی حرکت درونی، سفر روحی. به کجا برسیم؟ به ناکجا آباد، و کسی که به این ناکجا آباد برسد به خدا رسیده و اتحاد با خدا پیدا می کند(نعوذ بالله) این مهمترین ویژگی شان است و بعداً راه ها و روش ها را عرض خواهیم کرد.

اشکالی که در اینجا است این است که حرکت فی نفسه خوب نیست، گاهی کسی فارسی صحبت می کند، در فارسی می گویند، هدف پیشرفت است . مثلاً می خواهیم سندی برای آینده حوزه بنویسیم که آینده حوزه به کجا برسد. آیا آینده حوزه این است که تبلیغ اسلام بکند یا آینده حوزه این است که جلوی شبهات را بگیرد یا آینده حوزه تربیت نیروی متخصص و متدین و اینطور چیزها است یا نه اینکه بگوییم هدف حوزه پیشرفت است و لذا هرچه هدف قراردهیم باز می گوییم پیشرفت یعنی هرچه داریم بیشتر از آن و فردا نیز بهتر از آن و ... این هدف حوزه است.

یعنی پیشرفت در فارسی یک بار مثبت دارد به معنی جلو رفتن. ولی حرکتی که اکنکار می گوید گاهی قهقرایی است و گاهی تکاملی است و در عرفان چند نوع حرکت است و حرکت قهقرایی نیز در عرفان مطرح است ، مثلاً سیبی که روز به روز دارد خراب می شود، این نیز نوعی حرکت دارد و حرکت فی نفسه خوب نیست مگر اینکه رو به جلو و تکاملی باشد و نه قهقرایی.

و نکته دیگر این است که در عرفان و یا مثلاً در کتاب مثنوی مولوی اول تا آخر بحث حرکت به درون است و همیشه بحث انسان شناسی است نه به این معنا که اکنکار گرفته است. مثلاً حافظ می گوید:

دل سالها طلب جام جم از ما می کرد(سالها دل طلب جام جم از ما می کرد)

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

این نیز نوعی حرکت به درون است و مولوی نیز خیلی از این حرفها دارد ولی حرکت به درونی که مولوی و حافظ می گویند با حرکت درون اکنکار خیلی تفاوت دارد. مقصود مولوی از حرکت به درون این است که انسان می شود کون جامع و می گویند علت اینکه سوره ی یاسین را می گویند قلب قرآن آیه آخر آن است :" فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی" اینکه هرچیز ملکوتی دارد و ملکوت هر چیز در انسان است، منظور و مراد مولوی از حرکت به درون این طور مسئله ای است.

مولوی در مثنوی می گوید: اردک روی تخمش نمی خوابد، تخم اردک را می گذارند زیر مرغ، وقتی که بچه می شود، مرغ می بیند اینها بچه هایش هستند ولی مثل مادر نیستند، با ناباوری اینها را بزرگ می کند و یکروز می آیند لب دریا اردکها به داخل آب می روند و مرغ که مادر است می ماند، مولوی این را که می گوید مقصودش این است که آنروزی که انسان می میرد این بدن را می گذارد اینجا که این بدن مادر روح است، و روح می رود و این هدف مولوی است. ولی اکنکار این داستان مولوی را گرفته و اینگونه معنا کرده است که ما باید از این کالبد بدن بیائیم بیرون و روح را از بدن خارج کنیم، این طور مسائل در عرفان مولوی بوده ولی اکنکار چیز دیگری فهمیده است یعنی مولوی بحث مرگ را مطرح می کند و اکنکار بحث اینکه انسان در دنیا باشد و از کالبد بدن جدا شود.

مولوی می گفت روح حرکت می کند برای قیامت در حالی که اکنکار می گفت روح حرکت می کند به سمت سوگماد و مقصود از سوگماد جلسه قبل گفته شد که انسان بشیند و فکر کند که روح من در آن مکان است و در آن مکان می شود. ببینید تفاوت بین حرف مولوی و اکنکار چقدر است.

- مسئله تناسخ در اکنکار

دومین ویژگی در عرفان اکنکار مسئله تناسخ است که از عرفان بودایی و دالای لاما گرفته شده است. تناسخی که آنها معتقدند این است که وقتی که رهبران بودائی می میرند، وصیت نمی کنند که جانشین من کیست و بعد از او، علمای آنها، راه می افتند در کوهها و حتی بعضی از آنها چشمهایشان را می بندند تا ببینند روح بودا در بدن چه کسی رفته است. می گردند، ممکن است یک آدم چهل ساله را پیدا کنند، و ممکن است یک بچه ی یک ساله را پیدا کنند، و می گویند ما در عالم خلسه بدست آوردیم که روح بودا در بدن این بچه است و بچه را می آورند و می گویند این رهبر بودایی ها است .و بعد بعنوان رهبر دورش جمع می شوند، تا وقتی بمیرد، دوباره می گردند تا ببینند روح بودا که در این بچه بود، الان در بدن که رفته است، این اعتقاد تناسخی است که در چین و مغولستان وجود دارد، (تناسخنی که هندی ها معتقدند این است که روح هر کسی هزار بار بدنیا می آید و هر دفعه نیز مظهر یکی از صفات اخلاقی می شود این تناسخ هندی ها و هندوها است ) ولی تناسخنی که بودایی ها می گویند درباره روح بوداست. و اکنکار نیز تناسخ بودایی را قبول دارد، و می گوید اگر کسی اکنکار نباشد و عرفان اکنکار را عمل نکرده باشد وقتی که می میرد، می میرد و تمام می شود ولی اگر کسی در اکنکار با حرکت از اک به سوگماد رسید، روحش مکرر در مکرر به دنیا می آید، و لذا وقتی که پائوئل مرد وصیت نگرد و گفت بروید و بگردید ببینید جانشین من کی باید باشد و روح من در بدن کیست. الان نیز در بعضی از شهرهای آمریکا دفتر دارند بعنوان دفتر عرفان اکنکار، که پول نیز می گیرند که قبلاً حق عضویتش 120 دلار بود، و باید می فرستاد تا جزء اکنکار شوند و الان حق عضویت 50 دلار شده است .

- استفاده از نمادها، داستان اسطوره ای، اساطیر و خرافات

ویژگی سوم اکنکار این است که از نمادهای مذهبی ادیان مختلف استفاده می کنند، مثلاً اکنکار در ایران که باشد می گوید ستاره ی پنج پر مقدس است و در اسرائیل یا اروپا باشد می گوید ستاره ی شش پر مقدس است. مثلاً ما می گوییم ستاره ی پنچ ضلعی اسم اعظم است (مثلاً ستاره ای که بعضی ها روی انگسترهای حرز دارند) در اسرائیل و برای یهودی ها ستاره ی شش پر مقدس است. بعضی جاها می گویند عدد 13 مقدس است، بعضی جاها می گویند مکعب مقدس است، بعضی جاها می گویند مثلث مقدس است، بعضی جاها می گویند گربه مقدس است، بعضی جاها می گویند عقاب مقدس است یعنی نگاه می کنند، در هر ملتی چه چیز به عنوان سمبل و نماد قبول دارند می گویند آن چیزها خوب است یا مثلاً از داستانهای تخیلی و اسطوره ای خیلی استفاده می کنند مثلاً داستانهای مثنوی همه اش تخیل و اسطوره است، داستانهای شاهنامه نیز همینطور یا مثلاً در اروپا کتابهای هومر، اودیسه و داستانهای تخیلی را خیلی مورد احترام قرار می دهند.

یا از اساطیر و خرافات استفاده می کنند، خرافات هیچ وقت قابل نقد نیستند و قابل اثبات هم نیستند، مثلاً من بگویم الان در مسجد یک موش نامرئی است، این حرف را کسی نمی تواند باطل بکند ولی کسی نیز نمی تواند اثبات کند، یعنی نه قابل اثباتند و نه قابل نقد. اینطور خرافات، که قابل اثبات و قابل رد نیست در اکنکار زیاد است.

انشاء الله راجع به ویژگی ها و اعمال و رفتارهایشان در جلسه آینده عرض می کنم.



جلسه هشتم(اکنکار قسمت اول)

بسم الله الرحمن الرحیم

در جلسات قبل کلیاتی را درباره عرفان های کاذب و مشترکاتشان بیان نمودیم، اکنون به بررسی فرقه ها یا حلقه های عرفانهای نوظهور می پردازیم.

اکنکار

یکی از این عرفانها و حلقه های عرفانی، عرفان اُکنکار یا اِکنکار می باشد، که در انگلیسی با e نوشته می شود ولی در فارسی اُکنکار تلفظ می شود. اکنکار یک عرفان نوظهوری است که اصلش برای آمریکا است و در کشور ما نیز متاسفانه وجود دارد. اکنکار برخلاف بقیه ی عرفانهای نوظهور که معمولا ضابطه مند یا مدوّن نیستند و صرفاً یک دستورالعمل عرفانی اما بدون اعتقاد است، بحث های کلامی و اعتقادی و عملی نیز دارد و به نظر خودشان عرفان جامعی است. اصل این عرفان در دامن مسیحیت بوجود آمده است ولی کاری به مسیحیت ندارد و عرفانی است که اگر کسی اعتقاد به هیچ دینی نداشته باشد (مثل یک انسان کافر) و به دنبال معنویت باشد، اکنکار ادعا دارد که من برنامه و دستورالعمل دارم، تقریباً صدوده سال از پیدایش این فرقه می گذرد و اگر 40 الی 50 سال اول، زمان انعقادش باشد، تقریباً شصت سال است که دارند این عرفان را ترویج می کنند.

اکنکار در کلام حرفش این است که کلمه ی اک در عرفان ساختگی به معنای این است که حرکت در گناه و یعنی کسی که در گناه حرکت می کند و می خواهیم کاری کنیم که از گناه پاک شود، اینها معتقدند کسی که گناهی کرده است باید بوسیله ی سوگماد، و با راهنمایی سوگماد از گناه نجات پیدا کند و سوگماد فقط بدست رهبر این فرقه است. یعنی شبیه این دراویش که می گویند فقط باید از طریق قطب یا مرشد هدایت شد یا در مسیحیت کاتولیک که فقط از طریق پاپ، اینها نیز می گویند امروز تا رهبر این فرقه زنده است، فقط باید از طریق او باشد و اوست که می تواند انسان را هدایت و به کمال برساند.

کمال در اکنکار

مقصودشان از کمال این است: می گویند ما پنج جسم داریم، و انسان باید از این جسم خارج شود تا به خدا برسد (که مقصود از خدا را خواهیم گفت)، پس می گویند پنج جسم داریم: اولین جسم، جسم عنصری است، که باید از آن خارج شد، بعد از آن جسم لطیف است که باید از آن نیز عبور کنیم، بعد از آن باید به مکان نامتعین برسیم و بعد از مکان نامتعین باید به مکان بی نهایت رسید و اگر کسی از این چهار مرحله عبور کند به مقام خدا و حلول در خدا می رسد. و در واقع جزئی از خدا در او حلول می کند(نعوذ بالله) و این آدم باخدا متحد می شود و می تواند به هرکجا که خواست حرکت داشته باشد. اکنکار می گوید شما بنشینید و مدتها فکر کنید راجع به یک چیزی ، مثلاً دوست دارید بدانید در عمق دریا چیست، می گوید یک مدت بشینید و فقط در این باره فکر کنید و چشمتان را نیز ببندید که حواستان به جای پرت نشود، مدتها در این باره فکر کنید و بعد از مدتی که در این باره فکر کردید، تصور کنید که آنجا هستید، اگر ماه ها این فکر را در ذهنتان پروراندید، بعد از مدتی دیگر شما می توانید به آن مکان بروید، یعنی خبر می دهید در عمق دریا چیست و بعد خبر می دهید، و یا کسی که می خواهد بداند در ده هزار سال پیش در دنیا چه خبر بوده با انجام این دو سه مرحله می تواند برسد به اینکه ده هزار سال پیش چه اتفاقی در دنیا افتاده و چه خبر بوده است. این آن حرکتی است که سوگماد به نظر پیروان اکنکار به انسان می دهد. یعنی یک نوع حرکت و سعود و عروج به اعماق تاریخ و به هرکجا فکرش را می کنید می توانید حرکت کنید و به آن برسید، این روش حرکت اکنکار است

تحلیل:

شیخی هایی(فرقه شیخیه) که در بعضی از شهرهای کشور هستند، و گاهی به آنها می گویند پیروان شیخ احمد احسایی یا پائین سری و بنیان گذار، بابیت و بهاییت و ازلیت هستند، معتقد به جسم حور قلیایی اند و معتقد به اینکه ما یک جسم داریم و یک جسد و جسم یک چیز است و جسد یک چیز دیگر است و اساس دین شیخی ها بر همین حرف است و مهمترین تعالیم شیخ احمد احسایی نیز همین بود و بعد از ایشان نیز سید کاظم رشتی کتابهای فراوانی نوشت درباره هور قلیا و جابلقا یا جابرسا، جابلقا به معنی شهری که در مشرق است و جابرسا به معنی شهری که در مغرب است و اینکه مثلاً پیغمبر اکرم (ص) با بدن هورقلیائی به معراج رفت یا امام زمان ارواحنا فدا ، هم اکنون با بدن هور قلیائی دارد زندگی می کند، یا مثلاً انسان وقتی که می میرد در عالم برزخ با بدن هور قلیایی است و یکی دو روایت در این باره در بحارالانور داریم ولی کسی به این روایات عنایت نکرده است. و این حرفها همه اش من درآوردی است، فقط بازی با کلمات است و مسخره بازی است و عوام مردم با این مسائل گول می خورند که بگویید ما یک جسم داریم و یک جسد و جسم ما مال این دنیا است و جسد ما برای حور قلیا است و حور قلیا نیز چنین است و چنان، و الان مجموعه آثار شیخ احمد احسائی 14 جلد چاپ شده و مجموعه آثار سید کاظم رشتی نیز که حدود 10 جلد است چاپ شده و الان متاسفانه در بازار وجود دارد، و آنزمانی که اینها زندگی می کردند در زمان ناصرالدین شاه، این حرفها در ایران مد بود، و در تاریخ نیز هست مثلاً ناصر الدین شاه یک کاتبی داشت و به او گفت این بخشنامه را بنویس و بقدری مشکل نوشت که خود شاه هرچه فکر کرد نفهمید یعنی چه؟ به کاتب گفت بیا بخوان، کاتب نیز خواند و هرچه فکر کرد نفهمید چه است و ناصر الدین شاه دستورداد صد ضربه شلاق به او زدند و در آن زمان این متعارف بود. مثلاً من کتابی دارم به نام غدیریه که از اول تا آخر کتاب یک مبتدی و خبر است، زمان قاجار اینها متعارف بود، که از این کارها بکنند.

این چیزی که اکنکار می گوید که ما یک جسم ظریف داریم و یک جسم لطیف و یک مکان نامتعین داریم و یک مکان نامحدود داریم، این حرفها قشنگ است ولی نادرست است، و مردم بین حرف زیبا و حرف صحیح فرق نمی گذارند و کسی که درست حرف بزند به عنوان کسی که قشنگ حرف بزند حرفهایش را می پذیرند، پس اولاً حرفهایی که نقل کردیم که ما از این چهار مرحله بگذریم تا به مرحله پنجم برسیم، صرفاً ادعاهای بی دلیل است و فقط حرف زیبا است و دلیل و مدرکی ندارد، نه دلیل عقلی دارد، نه دلیل فلسفی کلامی دارد و نه در کشف و شهود عرفا، این چنین حرفی فهمیده و نه دینی از این حرفها زده است، اولاً حرکت از چند جسم حرف غلطی است و اینها می گفتند این حرکت باید توسط سوگماد باشد، خود اینکه حرکت را سوگماد باید هدایت کند، خودش جای شبهه و شک است و تا رهبر اینها زنده است سوگماد به دست او است و او می تواند راهنمایی کند، اگر واقعاً یک حرکتی، حرکت عرفانی باشد، حرکت عرفانی شیخ یا مرشد می خواهد ولی مرشد نمی گوید من باشم، کسی که می گوید من مرشد شما باشم او اصلاً مرشد نیست، مرشد کسی است که مرشد است ولی توجه ندارد به اینکه مرشد است، پس نکته دوم این است که اینکه اینها معتقدند سوگماد باید به دست شخص خاصی باشد شک و شبهه آور است، البته ما یقین داریم ولی برای مردم، باید اینگونه کفت که حدس می زنیم باید کلکی در کار باشد.

و نکته سوم این است که وقتی انسان از مرحله جسم نامتنهاهی گذشت به خدا می رسد و جزیی از خدا در او حلول پیدا می کند، و اتحاد با خدا پیدا می کند، همه عرفا دنبال مسئله فناء فی الله هستند و فناء فی الله خیلی خوب است ولی این نیست که اینها می گویند، بخاطر اینکه اولاً حلول جزء الهی که حرف غلطی است چون خدا جزء ندارد، و مجردات جزء ندارد و اگر اکنکار کمی علوم عقلی خوانده بود می دانست که وقتی می گوییم مکان نامتناهی یا مکان غیر معین، جزء نخواهد داشت، و اگر چیزی جزء داشته باشد که بی نهایت نمی شود. ثانیاً ادله ای که در دینمان داریم که حلول محال و کفر است که روشن است. و به قول شبستری: حلول و اتحاد اینجا محال است که در وحدت دویی عین ضلال است. و اتحاد خدا با خلق، اینطور که سوگماد و اکنکار می گوید به معنی نم و یم است، یعنی چگونه آب دریا در شن های ساحل نفوذ می کند، اینطور که آب در شن فرو می رود، اکنکار می گویند اینگونه خدا در خلق نفوذ می کند(آنها خدای خالق جهان را قبول دارند، که بی نهایت و مجرد است و...)

اکنکار می گوید حرکت رو به کمال است، ولی در هر حرکت مقصد لازم است و اگر مقصد خدا باشد همیشه حرکت رو به کمال است اما اگر در حرکتی مقصد خدا نبود و اسمش را خدا گذاشته بود (رو به کمال نیست)، اکنکار اعتقاد به خدا دارد، اما وقتی می گوید با سوگماد حرکت کنید، می گوید حرکت کنید به اعماق تاریخ، اعماق دریا، و این حرکت بسوی خدا نیست، مانند شیخیه که عکس سرکارآقا را گذاشته اند و خطاب به عکس سرکارآقا می گویند ایاک نعبد و ایاک نستعین(نعوذ بالله) و اگر جلوی ما نماز بخوانند جرات نمی کنند و در دلشان عکس سرکار آقا را اظهار می کنند و خطاب به سرکار آقا می گویند و اگر این حرکت نزدیکشان کند، به سرکار آقا نزدیکشان می کند، نه به خدا.

فرق فناء فی الله در اکنکار و اسلام این است: فناء فی الله در اکنکار یعنی حلول و جزء خدا در کسی بودن، و فناء فی الله که ما می گوییم یعنی خود را ندیدن، توجه به خود نداشتن و به قول عین القضات همدانی وحدت شهود یعنی خلق موجودند ولی توجه من به خداست.

هدف حرکت در سوگماد و اکنکار این است که قدرت روح زیاد شود و در واقع این عرفان برای این است که انسان به جایی برسد و آن یعنی چه؟ یعنی خدایی کردن، یعنی بتوانم از غیب خبر بدهم و دیگران مرید من بشوند، این هدف است، یعنی تقویت روح بکنند و روح کار خارق العاده انجام دهد درحالی که عرفان این است که انسان بتواند کار خارق العاده انجام دهد ولی نکند، آدم دسترسی به چیزهایی داشته باشد و احدی متوجه نشود این می شود عرفان. اینکه آدم بخواهد قدرتش را به رخ دیگران بکشد این نوعی منیّت است و هوای نفس است و از خودگذشتن نیست بلکه رسیدن به خود و مطرح کردن خود است، و در دل حرکت از خود، خودنمایی است. و لذا اصلاً عرفان نیست، عرفان این است که انسان به خود توجه نکند و اکنکار می گوید به خود توجه بکند.

البته حرفهایی دارد که در آینده عرض خواهیم کرد.




جلسه هفتم

قبلاً عرض کردیم، در عرفانهای نوظهور که الان باب شده، یک مشترکاتی وجود دارد، که به تعدادی از آنها پرداختیم. یکی دیگر از مشترکات همه عرفانهای نوظهور این است که خداوند را همیشه به صورت درونی معرفی می کنند، نه بیرونی و خدا را همیشه بصورت تجربه ی درونیمعرفی می کنند نه تجربه ی بیرونی.

یعنی دقیقاً کاری که در مسیحیت انجام شد. در مسیحیت تقریباً از زمان رنسانس به بعد در پروتستان گفته شد که دین همیشه یک امر شخصی است و یک امر درونی است و کاری به بیرون ندارد، دل آدم باید پاک باشد و رفتار بیرونی آدم ربطی به دین ندارد، تفکراتی که در مسیحیت پدید آوردند، در عرفانهای نوظهور نیز همین کار را می کنند یعنی می خواهند بگویند که فقط دل باید نوعی ارتباط با خدا داشته باشد، اما جدای از دل انسان، دیگر خدا معنایی ندارد.

تقریباً این ده الی پانزده عرفانی که درست شده است همگی این عبارت نیچه را تکرار می کنند "مرگ خدایان" (نعوذ بالله) مقصود نیچه مرگ خدا هم در بیرون است و هم در درون، ولی اینها (عرفانهای نوظهور) می خواهند بگویند که مرگ خدا در بیرون ولی در درون، دل آدم می تواند با خدا رابطه داشته باشد ولی بیرون معنایی ندارد. و این مسئله را ترویج می کنند، که از نظر بیرون از قلب انسان خدا قابل اثبات نیست. فقط همان تجربه های دینی است که امری شخصی است.

هدف این کار چند چیز است:

یکی از هدفها این است که دیگر کسی علیه یک مسئله ی اجتماعی قیام نکند، یعنی این عرفانهای نوظهور وقتی باشد دیگر کسی علیه سرمایه داری و بی بند و باری و بی عفتی قیام نمی کند چون دین همیشه یک امر درونی است نه بیرونی و دین فردی است نه اجتماعی. دین مربوط به تجربه شخصی است. یعنی در واقع هدف این عرفانها این است که همجنس بازی را توجیه کنند، یعنی می خواهند بگویند دین فردی است و اینکه فلانی چه کار می کند به ما چه ربطی دارد، یا مثلاً در عرفانهای نوظهور بشدت از تفکر سکولار و تفکر لیبرالیسم دفاع می شود و حتی در دالای لاما که خیلی بدتر از اینها است که این را مطرح می کند که یک آدم در عین حال که یک دین دارد می تواند دین دیگر نیز داشته باشد و مثلاً اگر ببینند کسی از جوانها خیلی به دینش پایبند است می گویند اشکالی ندارد این دین را داشته باش و دین دیگر نیز داشته باش. عجیب تر این است که وهابیون و سلفی ها که با هر عرفانی مخالف هستند شروع کرده اند به ترویج عرفانهای نوظهور و این تفکر را ترویج می کنند یعنی عرفان اسلامی را کنار می گذارند و باشدت با آن مخالفند ولی در بلوچستان خود این مولوی های وهابی مروج این عرفانهای نوظهوراند.

تفکر سکولاریسم

تفکر سکولار در عرفانهای نوظهور خیلی عادی است و همگی قبول دارند. تفکر جدایی دین از سیاست و جدایی دین از مسائل اجتماعی و جدایی دین از مسائل حقوقی و جدایی دین از مسائل تربیتی.

یعنی تفکر سکولار فقط جدایی دین از دنیا و حکومت نیست، کسی که بگوید مجلس شورا کاری به دین ندارد و باید قانون وضع کند، این نیز تفکر سکولار است. یا مثلاً کسی بگوید در آموزش و پرورش باید یک معاون آموزشی برای وزیر گذاشته شود و یک معاونت پرورش این نیز تفکر سکولار است. یا یک نوع تفکر سکولار نیز این است که در رادیو و تلویزیون یک شبکه بگذاریم بعنوان معارف و قرآن که هرکس می خواهد نماز شب بخواند آن را گوش دهد و یک شبکه نیز بگذاریم شبکه جوان و هرکه می خواهد بزند و برقصد آن را گوش کند، این نیز سکولار است. در همه عرفانهای نوظهور این تفکر وجود دارد یعنی جداکردن دین از طبیعت، جدا کردن دین از حقوق، جدا کردن دین از اخلاق، جداکردن دین از مسائل اجتماعی.

مسئله دیگر اینکه عرفانهای نوظهور مروج لیبرالیسم هستند، می گویند در هرشرایطی همیشه به اراده ی انسان احترام بگذاریم. دین می گوید همیشه باید تابع اراده ی خدا باشید ولی در عرفانهای نوظهور همیشه می گویند باید تابع اراده ی مردم باشیم، اگر مردم زمانی گفتند همجنس بازی خوب است باید بپذیریم، این تفکر لیبرالیسم است که آزادی اصل است و آزادی بی قید و شرط است و به آزادی هرکس در هر شرایطی باید احترام گذاشت.

نقد اول:

یک اشکال که به این عرفانهای نوظهور است این است که خدای متعال، هم در تاریخ خودش را نشان داده است و هم در طبیعت و هم در درون انسان، در این سه جا، خدا خودش را نشان داده است .

یعنی آدم می تواند از طریق دل با خدا رابطه برقرار کند، یا به قول آنها یک تجربه دینی پیدا کند ، این یک نوع رابطه با خداست ، یک رابطه دیگر این است که در طبیعت، مثلاً الان هوا کثیف است و خدا ابری می فرستد و بارانی می آید و هوا تمیز می شود، خدا در طبیعت نیز خودش را نشان داده و در تاریخ نیز خودش را نشان داده است و اتفاقاً اگر کسی تاریخ را مطالعه کند خدا در تاریخ خودش را بیشتر نشان داده است، تا در طبیعت یا در درون انسان، اگر تاریخ را کسی مطالعه کند مثلاً داستان حضرت نوح علیه السلام و اینکه چگونه در زمین خشک کشتی ساختند و چگونه باران آمد و چگونه اینها پیروز شدند و آن جمعیت نابود شدند (چینی ها که کنفسیوس هستند طوفان نوح را قبول دارند یا بودایی های بنگلادش کتاب نوشته اند درباره طوفان نوح و مورد قبول همه است) یا داستان حضرت لوط علیه السلام یا حضرت ابراهیم علیه السلام همین طور، یا همه پیغمبران، قوم عاد و ثمود چطور عذاب شدند، این تاریخ را اگر مطالعه کند خدا در تاریخ بهتر پیدا است تا طبیعت ، در طبیعت خدا خودش را نشان داده است، در درون انسان خدا خودش را نشان داده است، اما تاریخ بهتر نشان می دهد. و اگر تاریخ خدا را بهتر نشان می دهد یعنی خدا در بیرون بهتر ظهور پیدا کرده است تا درون.

عرفان نظری و عملی

یک عرفان نظری داریم و یک عرفان عملی. در بین ما مسلمانها عرفان نظری و عملی مهم است و باید باهم پیش برود، اما یکی از ویژگی هایی که در همه این عرفانهای نوظهور وجود دارد این است که به عرفان نظری می پردازند ولی عرفان عملی را کار ندارند. یعنی همیشه دم از وحدت وجود می زنند (خود لفظ را بکار نمی برند)، مثلاً بجای وحدت وجود نیروانا را می گویند نیربانا وحدت وجود بودایی مسلک است. و مفاهیم عرفان نظری در عرفانهای کاذب وجود دارد بعنوان مثال بحث از عشق ، بحث از مخالفت با علم ، بحث تجلی خدا و ... بحث سکوت، بحث خاموشی و کم حرف بودن و مثلاً می گویند پیغمبر اسلام قبل از نبوت گاهی 40 روز به غار حرا می رفت و تنها می نشست و عبادت می کرد، بعد از نبوتش نیز همینطور بود. و می گویند در عرفان اسلامی نیز حرفهای ما وجود دارد. ولی ما عرفان عملی نیز داریم که در اینها هیچ وقت نیست، یعنی بحث ذکر و عبادت و فکر کردن درباره خدا، اخبات و تبتّل بحث انابه و توبه، و.. که در عرفانهای نوظهور نیست. یعنی یکی از مشترکات همه آنها این است که توجه به عرفان نظری می کنند ولی عرفان عملی را کنار می گذارند و به عرفان نظری توجه می کنند البته توجه شان مانند عرفان اسلامی نیست و به شکلی است که بخواهند خرابش کنند، به شکل تخریب عرفان، عشق که فراوان در عرفان اسلامی است آنطور نیست که آنها بیان می کنند مثلاً ما یک عشق مجازی داریم، یک عشق غلط و آنها عشق غلط را به جای عشق مجازی معرفی می کنند.

تناسخ

یکی دیگر از مشترکات این عرفانهای نوظهور این است که همگی طرفدار تناسخ، اساطیر، خرافات، و اینطور مسائل هستند. تناسخ که مشترک همه شان است و سوء استفاده اینطوری نیز خیلی می شود مثلاً در دین ما می گوییم کسی که فلان گناه را بکند گرگ می شود یا کسی که طمع دارد مورچه می شود و یا شهوت ران خوک می شود یعنی تناسخی که ما داریم این است که اذا الوحوش حشرت اما تناسخی که آنها قبول دارند به معنی رجوع مکرر به دنیا است. در بعضی کتابها نیز شیطنتی می کنند و می دانند ما در دینمان روی کلمه تناسخ حساسیم و می گوییم کفر است، کتاب می نویسند در باره نقل، یعنی همان تناسخ ، نقل روح از بدنی به بدن دیگر ، یعنی همان تناسخ. و کتاب می نویسند و می گویند تناسخ در قرآن است، "وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُكُم" ویا آیه شریفه ی قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا این اثنتین به معنای مکرر است نه دوبار.

چند تا از این کتابهای عرفان حلقه یا TM ، این آیات قران را به عنوان شاهد تناسخ ذکر کرده اند، درحالی که آن آیه که می گوید امم امثالکم نمی خواهد بگوید این پرنده ها قبلاً آدم بودند و حالا پرنده شدند می خواهد بگوید آنها زندگی اجتماعی دارند مثل شما که زندگی اجتماعی دارید، و آیه ی امتنا اثنتین که موضوعش چیز دیگر است.

اساطیر و خرافات

اساطیر و خرافات در عرفانهای نوظهور وجود دارد. در دین و مذهب ما نیز وجود دارد اما اساطیری که در دین و مذهب ما است به این معنی است که چیز هایی فوق واقعیت اند، و چیزی که از واقعیت مهمتر است و با این کلمات نمی شود گفت با اساطیر بیان می کنند. ولی اساطیر در عرفانهای نوظهور یعنی چیزی که دُون واقعیت است و مزخرفات و خرافه است، چیزی که واقعیت ندارد دو جور است یک وقت چون واقعیت آنقدر قوی است که نمی شود با کلمات مادی گفت در زبان اساطیری می گویند و یک مرتبه به خاطر اینکه جزء خرافات است و خلاف عقل است و در عرفانهای نوظهور اساطیر به معنای دوم بیان می شود، اگر مثلاً در دینی جایی می شنوید از اساطیر، از اساطیر قسم اول است.

گوهر دین

یکی دیگر از مشترکات این عرفانهای نوظهور این است که همیشه ادعا می کنند ما به گوهر دین رسیده ایم و در مراسماتشان قرآن را می خوانند، تورات و انجیل را می خوانند، اقدس و بیان بهایی ها را می خوانند گیتا و مهابهارت و( اوپانیشاد) و (ریگ ودا) و این چیز ها را می خوانند که هم مسلمان و هم بهایی بگوید کتاب من را می خواند و ادعای آنها این است که ما به گوهر ادیان رسیده ایم، مشترکات همه ادیان را گرفته ایم و مختصاتشان را کنار می گذاریم در حالی که یک ادیانی هستند که کاملاً باهم متناقض هستند و نمی شود گفت یک گوهر مشترک دارند، یا یک مفاهیم مشترک داشته باشد، مثلاً توحید و شرک یک مفهوم مشترک ندارد.

که مفاهیم مشترک دیگری نیز مانند توجه به دنیا به جای آخرت، توجیه سرمایه داری غربی، عدم انفاق و کار خیر و دستگیری از فقرا در این عرفانهای نوظهور است.




جلسه ششم


منبع درباره عرفان های کاذب

درباره عرفانهای نوظهور متاسفانه کار عمیق و شاخص انجام نشده است . ولی کتابها و جزوه های کوچکی نوشته شده است. البته الحمد الله در مدیریت حوزه، 4 یا 5 پایان نامه سطح 4 خوبی درباره بعضی از این عرفانها نوشته شده است.

یک پایان نامه سطح 4 تازگی دفاع شد درباره کریشنا مورتی که خیلی پایان نامه خوبی است.

درباره اکنکا پایان نامه سطح 4 بسیار بسیار خوبی نوشته شده است.

عشق در عرفان اسلامی و عشق در اشو نیز پایان نامه ی خوبی است.

یک پایان نامه نیز با عنوان قوای نفس از نظر دلای لاما و عرفان اسلامی.

کتاب های موسسه بهداشت روان درباره عرفانهای نوظهور کتابهای خوبی است البته جیبی است.

مرزبان نامه ی دفتر تبلیغات دو شماره اش درباره عرفان کاذب بود، خوب است . کتابهای جناب آقای دکتر فعالّی کتابهای خوبی دراین باره است.

سازمان تبلیغات اسلامی 12 کتاب منتشر کرده است که هرکدام در مورد یک فرقه از عرفهانهای نوظهور می باشد. که عرض کردم چیز خوبی است ولی کار تحلیلی و عمیقی نیست.

دنیا از نگاه عرفان اسلامی

در عرفان اسلامی، نگاه به دنیا، نگاه مثبت است. دنیا مظهر اسماء خداست. عرفا نه با پول مخالفند و نه با خانه و نه با تجملات و ... در اخلاق بحث دیگری است ولی عرفان اسلامی این است که مثلاً فرض کنید که امام خمینی با آیت الله مرعشی هم حجره و هم مباحثه بودند آیت الله مرعشی اهل شوخی بود ولی امام خمینی شوخی هم می کردید نمی خندید. رفیق صمیمی نیز بودند. عرفان اسلامی اینگونه است که یکی طرفدار قشف است و یکی طرفدار لذت است. یکی مظهر بسط است و یکی مظهر قبض . با ظواهر نمی شود راجع به مردم نظر داد یکی خانه اش خوب است یا یکی خانه اش بد است، نمی شود بگوئید این عارف تر است یا آن . همه اینها را می گویند مظاهر اسماء خدا، که خدا هم صفات جمال دارد و هم صفات جلال. و مثل امیرالمومنین علیه السلام نیز پیدا نمی شود که مظهر تمام اسماء خدا باشد. این در عرفان اسلامی است.

دنیا از منظر عرفانهای نوظهور

ولی در عرفانهای کاذب و نوظهور عموماً (استثنا را کار نداریم) نگاه به دنیا نگاه منفی است و نگاه به زن، ثروت، درس خواندن و .... نگاه منفی است. در آینده خواهیم گفت که مثلاً عرفای ما با عقل مخالفت کردند و کریشنا نیز با عقل مخالف است. عرفای ما دم از ریاضت می زنند و آنها نیز دم از ریاضت ولی این عارف ما که با عقل مخالفت می کند با عقل مخالف نیست می خواهد بگوید عقل یک مظهر است و کنار گذاشتن عقل نیز یک مظهر است و می خواهد بگوید به افراد و طبیعت و به جامعه یک سویه نگاه نکنید. در آینده خواهیم گفت که این عرفانهای نوظهور به جوانان می گوید درس نخوانید، مدرک نگیرید و... کارهای عاقلانه انجام ندهید و می آیند از عرفای اسلامی مواردی پیدا می کنند و می گویند اینها نیز همین را گفته اند. در عرفان اسلامی اینها بعنوان یک مظهر شناخته می شود و این یک مظهر نکوهشش همان انحصارش است انحصار را نکوهش می کند یعنی می گوید شما اگر بگوئید تنها راه رسیدن به خدا کنار گذاشتن درس است این کار اشتباهی است امکان دارد یکی از راه درس بخدا برسد و یکی بدون درس خواندن به خدا برسد عرفای اسلامی این را می خواهند مطرح کنند و در عرفان اسلامی نگاه به دنیا بد نیست ولی مسیحیت نگاهش به دنیا منفی است، عرفان یهودی نگاهش منفی است، دالای لاما نگاهش به دنیا منفی است اما ما نگاه منفی به دنیا نداریم این آیه شریفه قرآن که می فرماید "وَأَثَارُوا الأَرْضَ وَعَمَرُوهَا أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا " در مقام این است که آبادانی زمین خوب است و نه بد. این عرفان اسلامی است. عرفان اسلامی این نیست که به خیابان و ساختمان کار نداشته باشیم. و این مسائل باید به جوان، که هم دوست دارند دنیایشان آباد شود و هم معنویت داشته باشند گفته شود. و نقطه قوت در عرفان اسلامی بسیار زیاد است.




جلسه پنجم


توصیه، دستورالعمل و برنامه در عرفان کاذب و اسلامی

در عرفان اسلامی و عرفانهای نوظهور، بحث توصیه، دستورالعمل و برنامه وجود دارد، ولی باهم متفاوتند.

مرحوم ممقانی یک وصیت نامه دارد که دستورالعمل است برای طلبه ها، یا سید بن طاووس دستور العمل دارد، علامه حلی در آخر کتاب قواعد دستورالعملی دارد، ‌ابن ابی جمهور احسائی یک دستورالعملی زیبا دارد که شیخ عباس قمی در سفینه البحار نقل کرده است. وصیت نامه حضرت امام و آیت الله مرعشی و دستورالعمل های علامه طباطبائی و...

وقتی دستورالعمل ها را کنار هم می گذارید اختلاف در میان آنها زیاد است.

مثلاً یک دستورالعمل این است: می گوید:من سفارش می کنم به سحر و سهر ، شب بیداری و قبل از نماز صبح چقدر خوب است .

یکی از بزرگواران نیز در دستورالعملش نوشته : ضرورتی ندارد مستحبات انجام دهید و واجبات را درست انجام دهید کافی است.

دستورالعمل ها چرا متفاوتند:

کسی می گوید بهترین چیز قرآن خواندن است و کسی دیگر می گوید اصول کافی خواندن است. علت این اختلاف ها در دستورالعمل های عرفان اسلامی چیست؟ وقتی دو نفر خدمت ایت الله بهجت می رفتند و دستورالعمل می خواستند،‌ایشان به هرکدام یک دستورالعمل می داد.

بعضی ها می گویند اینها نسبی بودن است و آن آقا و بزرگ هر چه میلش باشد بگوید. همین که آن آقا بگوید ملاک است ولی چنین چیزی ملاک نیست. شواهدی را ذکر می کنند مثلاً یک وقت کسی به آیت الله بهحت گفت آقا ذکری بفرمائید. آیت الله بهجت فرمودند صلوات بفرست. شخص بی ادب بود و گفت این را خودم بلد بودم،‌ آیت الله بهجت فرمود ملاک این است که که به تو بگوید صلوات بفرست یعنی اگر من بگویم و صلوات بفرستی خوب است و اگر من نگویم و صلوات بفرستی خوب است ولی دیگر، ان اثر را ندارد. و می گویند ملاک گوینده است.

ولی جواب اینها این است که اینها نسبی گرایی نیست مسئله این نیست که آن آقا هرچه بگوید و به هر که بگوید. ملاک اینهایی است که عرض می کنم:

1- بستگی به جایگاه و درجه دارد

اولاً قرآن فرموده و ما منا الا له مقام معلوم هرکسی از فرشتگان در یک جایگاه و درجه ای است. این آقا در یک درجه است و آن آقا در درجه ای دیگری است. اگر می بینید این دستورالعمل ها مختلف است بخاطر این است که :

- گاهی گوینده در درجات مختلف است.

- گاهی شنونده در درجات مختلف است.

- یکی در یک سطح به او یک چیز گویند.

- کسی دیگر در سطح دیگر و به او چیز دیگر می گویند.

- خود استاد اخلاق و عرفان با آن استاد اخلاق و عرفان متفاوت است. این در یک سطح است و آن در یک سطح دیگر.

- گاهی یک آدم خودش نیز در شرایط مختلف است یک وقت در حال قبض است، یک مرتبه در حال بسط است و باعث می شود دستورالعمل مختلف بدهند، حسنات الابرار سیئات المقربین.

2- بستگی به قابلیتها، ظرفیت ها و استعدادهای مردم است.

یک آدم ظرفیتش کم است و یک کسی ظرفیتش بالاست. اینگونه نیست که یک آقایی می گوید: همه اخلاق و همه عرفان توضیح المسائل است. همه اخلاق توضیح المسائل نیست. قسمتی از آن است چیزهای دیگر نیزممکن است وجود داشته باشد. اخلاق و عرفان و احکام و فقه اینها باهم متفاوتند. یک شخصی روشش این است که می گوید کل عرفان این است که به توضیح المسائل عمل کنید. بله این در صورتی خوب است که شما بروید در روستایی و برای مردمی که اهل کلک و دغل و این حرفها نیستند و با مشکلات اخلاقی و فرهنگی مواجه نیستند بگویید کل عرفان اسلامی توضیح المسائل است. او بیشتر از این نیز ظرفیت ندارد. اما در روستا که نمی شود بگویید اخباط یعنی چه تبتل یعنی چه فنا فی الله یعنی چه؟ این سبک درست نیست که شما بگویید معراج السعاده برای همه، یا رساله لقا الله میرزا جواد اقا ملکی تبریزی برای همه، اینها درست نیست. پس قابلیت ها و ظرفیت ها و استعدادهای مردم متفاوت است.

تاکنون فکر کرده اید که قطب شمال که خیلی هوا سرد است و همیشه آدم در آن بوده (از نظر تاریخی معلوم است که از زمان حضرت نوح آدم در آنجا بوده است) ولی هیچ وقت پیغمبری آنجا نبوده است، هیچ وقت اولیای خدا آنجا نبوده است. اینکه در سرمای شدید و در گرمای شدید ولی خدا درست نمی شود اعتدال آب و هوا و اعتدال محیط و جغرافیا، اعتدال غذا، تاثیر می گذارد و در مسائل اخلاقی انسان از مسلمات است و در آن نمی شود شک کرد. چون بدن مرکب روح است و اگر معتدل نباشد روح نیز معتدل نیست. اینکه بدن پیامبران علیهم السلام نیز نباید هیچ عیبی داشته باشد. و هیچ نقصی نداشته باشد.

3- گاهی برای خواص، گاهی برای خاص الخاص و گاهی برای عامه مردم است و اینگونه دستورالعمل ها را نمی شود کنار هم گذاشت, ابن فهد حلی کتابی دارد به نام التحسین که برای همه نیست و فقط افراد خاصی باید بخوانند و به آن عمل کنند زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خیلی در مسیحی ها متعارف بود که افرادی بودند و به آنها می گفتند پدران صحرا، این پدران صحرا افراد خاصی بودند که همیشه در بیابان اهل عبادت و رهبانیت و امثال اینها بودند.11 اینها متفاوت است یک آدمی باید گوشه نشین باشد، ازلت برای افرادی خوب است، کسی که می داند بیاید در جامعه آلوده به گناه می شود، بهتر این است که در جامعه نباشد. پس علت دیگر این اختلاف ها این است که دستورالعملی برای خواص است یا برای عوام است و یا برای خاص الخواص است .

اگر من دیدم یک دستورالعملی از بزرگی است این را نمی توانم عمل کنم مگر اینکه برای من نوشته شده باشد.

انسان شناسی و معرفت نفس

نکته ای دیگر بحث انسان شناسی و معرفت نفس است اینکه در غررالحکم این است که افضل المعارف معرفه النفس و شیخ بهائی رضوان الله علیه در کشکول وقتی حدیث من عرف نفسه فقد عرفه ربه را مطرح می کند می گوید معنای این حدیث این است که همانطور که معرفت رب محال است معرفت نفس نیز محال است و من عرف نفسهتعلیق به محال است و اگر توانستید خودتان را بشناسید خدا را می شناسید و چون نمی توانید خود را بشناسید پس خدا را هم نمی توانید بشناسید.

این نظر ایشان است شاید آدم بگوید این نظر معلوم نیست صد درصد درست باشد ولی بهرحال معنای این حدیث این است که معرفت نفس مشکل است و مشکل ترین معرفت نیز معرفت نفس است.

چرا معرفت نفس مشکل است بحث فلسفی است و ما کار نداریم ولی بهرحال از فقه و اصول مشکل تر این است که انسان خودش را بشناسد.

اینکه چطور می شود انسان با مطالعه عالم شود و چطور می شود انسان سر کلاس درسی برود و عالم بشود اینها تحلیلش بسیار بسیار مشکل است .

چطور یک حرف که بگوش انسان می خورد برای انسان علم می شود؟ و این غذای جان می شود؟ می گفتند روح انسان از راه گوش فربه شود و بدن انسان از راه دهان و لذا کسی که دروغی را و یا غیبتی را می شنود روحش خراب می شود کسی که بخواهد اینها را تحلیل کند که یعنی چه؟

اینکه حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است ابداء بنفسک از خود آغاز کن.

مثنوی مولوی، هیجده بیت اولش فهرست معنوی است و کلمه به کلمه آن رمز است و تاویل دارد.مراد مثنوی چیست؟ کل مثنوی مولوی درباره انسان شناسی است.

داستان ابسال و سلامان داستان انسان شناسی است. شاهی بود بچه ای داشت می خواستد ولیعهد بشود و در آینده شاه شود. کم کم ولیعهد عاشق مادر خودش شد. مردم گفتند کار زشتی است و کار بدی است این کار را نکن ولی ولیعهد روز به روز عشقش به مادرش بیشتر می شد. آخر نیز یک روز فرار کردند و رفتند دربیابان و دنبال شهوترانی. دو سه روز در بیابان بودند و وقتی برگشتند آمدند همه تف و لعن و نفرینشان می کردند و تخت و تاج پادشاهی نیز برای همیشه ازبین رفت(کسی که با مادر خودش ازدواج کرده بود که در آینده شاه نمی شود) مادر انسان یعنی طبیعت و دنیا. آنطور که انسان در دامن مادر متولد می شود ما نیز در دامن دنیا متولد شدیم و خیلی زشت و بد است که انسان عاشق مادرش بشود و در آینده نیز تخت و تاج شاهی را از دست می دهد و همه لعن و نفرینش می کنند، هرکه بزرگ شد و عاشق دنیا شد ، همه کمالات خودش را از دست می دهد و پیش مردم نیز منفور واقع می شود.

در ادبیات عرفانی اینطور چیزها بسیار زیاد داریم که مربوط به انسان شناسی است.

که متاسفانه الان در حوزه بسیار کم است. منطق الاطیر عطار کتاب درسی حوزه بوده است یعنی در حوزه ها می خواندند و تدریس می کردند مرصاد العباد همین طور، کشف المحجوب هجویری کتاب درسی بوده است

استفتائات میزای قمی را ببینید چقدر در آنها است که شعری را مثلاً شعر عطار را از مرجع تقلید سوال می کردند و تا بیست سی سال قبل این خیلی عادی بود که مردم همانطور که مسئله می پرسیدند شعر حافظ را از مرجع تقلید می پرسیدند که حضرت آقا درباره معنای شعر حافظ چه می فرماید و بزرگترین حافظ شناسان مراجع تقلید بودند مثل آیت الله علوی خوانسار هم مباحثه ای آقای گلپایگانی و امام، حافظ شناس بزرگتر از او وجود ندارد.

دیوان حافظ و منطق الطیر و مثنوی مولوی دیوان شمس کتابهای انسان شناسی است ، کسی اینها را نمی خواند لااقل روایات غرر الحکم یا خطبه های نهج البلاغه که درباره انسان است مثلاً حکمت شماره 147 نهج البلاغه که علامه مجلسی می گوید طلبه باید هرروز آن را بخواند. یا مثلاً خطبه های امیرالمومنین درباره نفس و حقیقت (خیلی اینگونه روایات زیاد است)

اینها همان بحث های انسان شناسی است و انسان شناسی در عرفان اسلامی و اخلاق اسلامی خیلی زیاد است و معراج السعاده تا حدود صد صفحه اش بحث نفس است از اثبات نفس، تجرد نفس، قوای نفس و ... اخلاق ناصری نیز همینطور، تهذیب الاخلاق ابن مسکوی همینطور.

یعنی این علمای اخلاق و عرفان می خواهند بگویند سنگ بنای عرفان و اخلاق معرفت نفس است.

در عرفانهای نوظهور بحث قوای نفس و نیروهای درونی ما برایشان بسیار مهم است و اگر کسی این چیزها را در عرفان اسلامی نخوانده باشد و آنها را که بخواند خدای نکرده تحت تاثیر قرار می گیرد.




جلسه چهارم

جدا نمودن دین و اعتقادات از عرفان

یکی از مشترکات در همه فرقه های عرفان های نوظهور‌ این است که میگویند ما با باور، اعتقاد و عقیده کار نداریم. یعنی می گویند شخص، می خواهد مسلمان باشد، یا یهودی و یا اصلاً بی دین باشد ما فقط مسائل اخلاقی و عرفانی را مطرح می کنیم. صرفاً بحث از تقویت روح، تقویت اراده، ‌زنده کردن قوای درونی انسان و یا دور کردن مردم از گناه را مطرح می کنند.(در آینده خواهیم گفت هرکدام گناه را چگونه تفسیر می کنند) و مدعی هستند که کاری به دین مردم ندارند. اما این فقط یک ادعا است.

- قبلاً عرض شد که معنویت بدون اعتقاد به خدا معنا ندارد.

- ثانیاً امکان ندارد یک انسانی در برابر مسائل اعتقادی و جهان بینی موضع نداشته باشد. یعنی کسی که یک عرفان کاذب را ترویج می کند یا معتقد است این جهان خالق دارد یا ندارد و نمی شود بی تفاوت باشد. اگر در چین یا ژاپن، صنعتی اختراع شد من می توانم بگویم می خواهم مثل عصر حجر زندگی کنم و کاری با این چیزها ندارم، این شدنی است. می توانم بگویم از ماشین نمی خواهم استفاده کنم ولی مثلاً یک چینی یا ژاپنی نمی تواند بگوید که با بهشت و جهنم کاری ندارم می خواهد باشد یا نباشد و درباره آن بی تفاوت باشد یا باید بهشت را قبول داشته باشد و برای آن کار کند، یا باید بگوید قبول دارم که بهشت وجود ندارد. و نمی شود کسی بگوید من کار ندارم بهشتی هست یا نیست. این شدنی نیست چون بهشت سرنوشت خود شماست. یعنی هر انسانی دربرابر مسائل اعتقادی باید موضع داشته باشد

- از طرفی دیگر ایدئولوژی، ‌اعتقادات و باورها از نوع نگرش انسان به جهان پدید می آید ، چگونگی نگاه شما به دنیا، نشان دهنده ی اعتقاد شماست. اگر کسی دنیا را ممکن نداند اعتقاد به خدا ندارد. ولی کسی بگوید جهان ممکن است اعتقاد به خدا دارد. و نگرش به جهان چیزی است که در هر انسانی وجود دارد.

- در ظاهر می گویند اعتقادات را قبول نداریم، ولی در عمل کار دارند. مثلاً خیلی از عرفانهای نوظهور در ظاهر می گویند ما هیچ پیغمبری را قبول نداریم و کاری با آنها نداریم ولی خود بنیانگذار همان عرفان کاذب مثل پیغمبر برایشان می ماند. حرف هایش را بی قید و شرط می پذیرند، تقدیسش می کنند و علم غیب برایش غائلند، اینها همان نبوت می شود.

کنار گذاشتن عقل

یکی دیگر از ویژگی های، همه این (فرقه های) عرفانهای نوظهور این است که بلا استثنا، مدعی کنار گذاشتن عقل هستند و می گویند هرکه می خواهد وارد این فرقه ها بشود باید با عقل خداحافظی کند و مدعی اند که عقل مانع کمال بشر است. و اگر مردم نمی توانند از نیروهای درونی خودشان استفاده کنند بخاطر این است که سراغ عقل رفته اند. و بعضی از آنها نیز می گویند شبیه این حرفها در خود عرفانهای اسلامی نیز وجود دارد و غالباً عرفای اسلامی نیز دل خوشی با عقل ندارند.

این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است

در خلوت مستان نه منی است و نه مائی

مثلاً از مثنوی مولوی که پر است از مذمت عقل و کتابهای دیگر شاهد می آورند، و می گویند همانطور که عرفان اسلامی مخالف با عقل است ما نیز مخالف با عقل هستیم.

آیا عرفان اسلامی مخالف با عقل است؟

جواب این است که اولاً عقلی که در عرفانی اسلامی مزمت می شود با عقلی که اینها مذمت می کنند دو چیز است و تفاوت ماهوی دارد. در عرفانهای نوظهور کلاً عقل حتی عقل به معنای عقلائی بودن مذمت می شود، یعنی کار عقلائی را نیز قبول ندارند تا چه برسد به کار عقلی. استدلال،‌ ریاضیات، منطق و کلاً این مسائل را با آن مخالفند. فلسفه و... که خیلی روشن است. البته فکر خوبی نیز کرده اند. برای اینکه حرفهای باطل و حرفهای نادرست خودشان را مردم بپذیرند، می گویند شرط پذیرفتن پائولو، ‌اکنکار، ‌اوشو، ‌این است که عقل را کنار گذاشته و اگر چیزی خلاف عقل گفتیم بپذیرید.

مسیحیت نیز همینطور است، مسیحیت از اول می گوید که دین غیر از عقل است. َاب و ِابن و روح القدس می شود توحید!، می گویید این که سه تا است. می گویند بهر حال عقل می گوید این سه تا است ولی دین می گوید توحید است. و یکی است. مسیحیت نیز چاشنی همین عرفانهای نوظهور است و این عرفانها در مسیحیت بیشتر رشد می کنند.

اما آن چیزی که در عرفان اسلامی گفته می شود این است، کسی که می خواهد عرفان اسلامی بخواند باید منطق و فلسفه را بخواند و بعداً برود سراغ عرفان. یعنی در عرفان اسلامی مذمت عقل به معنی استدلال و این حرفها نیست. و شرط ورود به عرفان این است که انسان از نظر عقلی خیلی رشد کرده باشد. مثلاً ‌مرحوم آقای آیت الله قاضی استاد آیت الله بهجت و علامه طباطبائی می فرموده است: هرکس می خواهد وارد عرفان شود حداقل باید اجتهاد در فقه و اصول داشته باشد (حداقل اجتهاد)، اینکه می بینید مولوی، یا امام یا دیگران عقل را نکوهش می کنند چند علت دارد:

- گاهی مراد عقل جزئی است آنرا مذمت می کنند.

- گاهی مرادشان عقل مصلحت اندیش است و آنرا مذمت می کنند، جندة بن عبدالله، فضائل امیر المومنین علیه السلام را می گفت، کسی به او گفت : چیزی بگو که الان بدرد بخورد(فایده داشته باشد) و خودش نیز می گوید من فضائل امیرالمومنین را می گفتم تا وقتی که افتادم زندان و از آن به بعد تاکنون هیچ چیزی نگفته ام. این عقل مصلحت اندیش است که عرفا نکوهش می کنند، عقلی که می گوید به فکر دنیا باش، در مورد حضرت علی علیه السلام چیزی نگو، اگر حرفی بزنی زندانی ات می کنند و ...

- بعضی از عرفا وقتی عقل را مذمت می کنند مرادشان این است: مثلاً چاقو دسته ی خودش را نمی برد یا مثلاً اگر شما بگویید دیوار موش و موش گوش دارد دلیل آوردید که عقل قابل اعتماد نیست ولی آنکه پیروز شده است عقل است چون با دلیل به این نتیجه رسیده اید.

- عرفای مسلمان مرادشان این است که تصور نکنید همه چیز عقلی است، بعضی چیزها عقلی است و باید سراغ عقل رفت و بعضی چیزها نیز عقلی نیست.

- مراد عرفای مسلمان این است که عقل می گوید دینی هست، خدا و پیامبری هست و پیامبر نیز ایشان است، دست آدم را عقل می گیرد و می گذارد در دست پیامبر و از آنجا به بعد پیامبر راهنمائی میکند. مثلاً شما در هنر و یا زبان شناسی نباید عقل را وارد کنید ولی در ریاضیات جای عقل است و جای چیز دیگری نیست.

- اینکه خدایی وجود دارد و باید پرستیده شود، کار عقل است و اینکه چگونه بپرستیم کار عقل نیست.

پس عقلی که در عرفان اسلامی مذمت می شود غیراز عقلی است که در عرفانهای نوظهور مذمت می شود و صرفاً یک اشتراک لفظی است.

دم زدن از عشق

یکی دیگر از مسائلی که در عرفانهای نوظهور مطرح می کنند بحث عشق و محبت است، فراوان دم از عشق می زنند. می گویند انسان چیزهایی را با عشق یا با محبت می فهمند که دیگران نمی فهمند. عقل را کنار می گذارند و بجایش عشق و محبت را مطرح می کنند، عشق همان بحث ذوق است. فکر کردن و مجالست درباره هر چیزی محبت ایجاد می کند کسی که اول یک آدم را ببیند هیچ علاقه ای ندارد ولی وقتی ده بار با او نشست و برخاست کرد به او علاقه پیدا می کند. این فرقه ها می گویند مثلاً دستت را بگذار روی سینه و به خلاء فکر کن نسبت به خیلی چیزها علاقه پیدا می کنی و ابتدا آدم از اینها نفرت دارد و خود به خود علاقه نسبت به آنها ایجاد می شود.

فرق دین ما و مسیحیت

اساس مسیحیت نیز بر همین حرفهاست و دین مسیحیت اساسش بر محبت است و عشق و .... و دین ما اساسش بر معرفت، علم و دانش است. مسیحی می گوید از راه محبت به معرفت باید رسید. مسلمان می گوید از راه معرفت باید به محبت رسید. یعنی اگر روی منبر، از اول تا آخر درباره ی محبت اهل بیت حرف بزنیم، روح این حرفها مسیحیت است گرچه اسم امام حسین علیه السلام و یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها را بکار ببریم. ولی اگر روی منبر، معرفت نسبت به اهل بیت را مطرح کردیم، که اگر مردم اهل بیت علیهم السلام را بشناسند محبت نیز پیدا می کنند، دین اسلام این می شود.

معرفت زائیده ی محبت نیست ولی محبت زائیده ی معرفت است.

و درست این است که محبت و عشق یک معرفتهایی ایجاد میکند ولی اگر علم و عقل را از آن جداکنیم ممکن است به هر چیزی عشق پیدا کند. مثلاً یک انگشتری را وقتی مدتی دستتان باشد، به آن علاقه پیدا می کنید و چون چند وقت با شما همنشین بوده، اعتقاداتی به آن پیدا میکنید و می گوئید این چنین است و چنان و... . اینکه در روایات است اگر سنگی را دوست داشته باشید روز قیامت با او محشور می شوند(مؤید همین مساله است).

وقتی محبت را از عقل و استدلال جدا کنیم هر خرافه ای را ممکن است انسان به آن محبت پیدا کند و معارفی در آن پیدا کند یعنی اعتقادات و باورهایی با همین عشق غلط درست می شود. یعنی عشق، ضابطه و ملاک ندارد.

عشق غلط انسان را از حقیقت دور می کند

بعضی ها به غلط ادعا می کنند که یک عشق حقیقی داریم و یک عشق مجازی و باید به سراغ عشق مجازی رفت تا به عشق حقیقی رسید. جواب این است: عشقهایی هستند که نه حقیقی اند و نه مجاز، بلکه عشقهای غلط هستند مثل عشقهایی که در شرع حرام است، مثل انسانی که عادت به سیگار کشیدن دارد،‌ سیگار تلخ است ولی چون به این چیز تلخ عادت کرده ، آنقدر خلاف کرده که بد برایش خوب و خوب برایش بد می شود، اینکه کسی همیشه یک چیز تلخ را بخورد عشق است و برای آن آدم شیرین می شود.

این صوفی ها و دراویش اشتباهشان همین است مثلاً کتاب رساله رفع شبهات،‌ یا خورشید تابنده و دیگر کتابهای صوفیها اشتباهشان این است که می گویند بروید سراغ فلان گناه، که مجاز است و شما را به حقیقت می رساند، این عشق غلط است که هیچ وقت آدم را به حقیقت نمی رساند، بلکه دور می کند. یک عشق مجاز این است که شما عاشق زیارت باشید. عشق به اهل بیت مجاز است و انسان را عاشق خدا می کند.




جلسه سوم

قبلاً گفته شد که عرفان قابل تعریف نیست و نمی توان تعریف جامعی از آن ارائه داد تا نتیجه گرفت آیا در عرفانهای کاذب مثلاً در اشو و اکنکا یا کریشنا مورتی عرفان وجود دارد یا خیر. و فقط ویژگیها و خصوصیات عرفان را ذکر می کنیم.

توحید و ولایت

بصورت کلی عرفان دو بخش دارد: 1- توحید و خداشناسی 2- ولایت و انسان کامل

یعنی این دو مسئله اگر در جایی مطرح شد، می گویند بحث عرفانی است. بعنوان مثال، می گویند: مثنوی مولوی یک کتاب عرفانی است چون در قالب قصه، حرفهایش درباره ولایت و انسان کامل است، نمی خواهم بگویم حرفهای مثنوی درست است یا خیر. فقط می خواهیم بیان کنیم مثنوی را می گویند کتاب عرفانی چون بحث ولایت دارد و بعضی کتابها مثل نصوص قونوی کتاب عرفانی است چون فقط درباره توحید است. و بعضی کتابها نیز شامل هردو بخش است. پس یکی از ویژگی های عرفان شناخت خدا و شناخت ولی خداست. و کسی که خدا و ولی خدا را نشناسد عارف نیست.

عرفان غیرت دارد

ویژگی دیگر عرفان این است که در عرفان یک حالت غیرت، کتمان و پنهان سازی است. و اگر کسی بخواهد سخنرانی عمومی درباره عرفان بکند،دیگر آن عرفان نیست. یعنی شرط عرفان غیرت و کتمان و پنهان سازی است. امیرالمومنین علیه السلام بزرگترین عارف است، ولی مسائل عرفانی را در مسجد نمی گفت، کمیل و یا شخص دیگر را پیدا می کرد، بعد از نماز عشا به بیرون شهر کوفه می رفتند و برای کمیل مطالب عرفانی می فرمود. کسی که عاشق کسی می شود همیشه سعی می کند آنرا کتمان کند و خوبی های معشوق خودش را نیز به کسی نمی گوید. عشق غیر از محبت و مودت است و غیر از خلّت است

شرط عشق خلوت، سر، کتمان و پنهان کردن است و کسی که علنی کند چیزی از عشق نفهمیده است.

اگر کسی کاری کند که مردم سراغ او بیایند، عارف نیست و عارف در بین مردم طوری صحبت می کند که مردم متوجه عرفان او نشوند و در زندگی عرفای بزرگ، این مسائل بسیار است. سیدالشهدا در مسجد نشسته بود، شخص عربی آمد مسئله سوال کند رفت کنار ابن عباس، ابن عباس اشاره کرد که از سیدالشهدا علیه السلام بپرس و فرد عرب با کمال بی ادبی گفت ایشان که بلد نیست من از شما می پرسم که عالمید. امام حسین علیه السلام عارف است که آنکه اهل این حرفها نیست اصلاٌ نمی فهمد که ابن عباس اگر چیزی بلد است شاگرد امام حسین علیه السلام است و شرط عرفان کتمان است وکسی که کتمان نمی کند عارف نیست.

ولی در عرفانهای نوظهور، کتابهای فراوان پخش می کنند، رهبر اکنکار 25 سال در کشورهای مختلف دنیا چرخیده است و هرکجا می رود می گوید من عارفم و تعلیمایم عرفانی نیز اینگونه است و به من ایمان بیاورید. این دیگر عارف نیست. مرتاض های هند خیلی بهتر از اوشو و کریشنا و اوکن کار و ... اند چون هیچ وقت اظهار نمی کنند و کسی را دعوت نمی کنند، و کسی نزدشان برود می گویند برو.

عرفان عشق است، عشق سر کوچه و بازار نیست، آخر شب است و مخفیانه و روشن است که عشق غیرت می خواهد و غیرت یعنی معشوق برای من است و نه کس دیگر.

مرجعیت علمی اهل بیت علیهم السلام بلامنازع است یعنی رقیب ندارند. اگر کسی دنبال معجزه و کرامت و خبر از دل شما و.. باشد عارف نیست. در اول تذکره الاولیاء، عطار می گوید معجزه و کرامت برای شاگردان امام صادق علیه السلام است و نه خود امام صادق علیه السلام و شأن امام صادق علیه السلام اجل تر از این حرفهاست." و کسی که ائمه علیهم السلام را با این چیزها معرفی می کند درواقع مقام حقیقی ائمه علیهم السلام را بیان نکرده است.

در حالی که عرفانهای کاذب بحث اینکه کاری کنند تا از دل مردم باخبر شوید یک اصل است، بحث اینکه آدم چه کار بکند که قدرتهای روحی زیاد شود تا بتواند کارهای خارق العاده انجام دهد. ما نیز اینها را بلدیم ولی خلاف شرع می دانیم.

مهمترین معجزه پیامبراکرم (ص) قرآن است که قرآن نیز معجزه قولی است و معجزه قولی فقط برای علما است و برای عوام اصلاً معجزه نیست.

مثلاً درویش های قادری از این کارها زیاد می کنند، میخ در سر فروکردن یا شیشه و سنگ خوردن و ... ولی اینها اولاً چیز مهمی نیست، صرفاً تمرکز روح می خواهد، و تاکنون چند پایان نامه نیز در این خصوص نوشته شده که انسان چگونه می تواند کاری کند که چاقو در شکم فرو نرود و... مثلاً شما آدمی را خیلی قبول داشته باشید و به او معتقد باشید، دو ساعت به او خیره شوید و چشمتان نیز بهم نخورد بعد از دو ساعت اگر چاقویی در شکمتان فرو کنند، دردتان نمی آید. اگر چاقو را در بیاورند و زخم شده باشد، تمام تمرکز روح را متمرکز کنید روی زخم، در همان لحظه خوب می شود و حتی اثری از آن نمی ماند.

یادگیری این مسائل راحت است ولی بناء دین ما به این چیزها نیست، و اینها خدایی کردن است، که دین نمی خواهد و دین عبد بودن را می خواهد، یکی از درسهایی که در قدیم در حوزه ها می خواندند، کوئیلو بوده، که در همین رابطه بوده ولی بنای شرع بر این چیزها نیست. ولی در عرفانهای کاذب این مسائل زیاد است و مردم عوام مردم نیز گول همین مسائل را می خورند. کسی مریض را خوب کند یا از دل کسی خبر دهد و... مردم به این چیزها ایمان می آورند. در حالی که هیچ کدام از اینها دلیل بر حقانیت نیست و فقط قدرت روح است و قدرت روح در هر کاری تربیتش کنید می تواند انجام دهد.

کتاب نفایس الفنون محمود آملی در کتاب درسی های حوزه این موضوع وجود دارد.




جلسه دوم 

یکی از علّت های زیاد شدن عرفانهای نوظهور، عدم پرداختن به عرفان اسلامی است چون مردم عطش معنوی و علاقه به عرفان دارند و وقتی کسی عرفان اسلامی را مطرح نمی کند، بازار دراویش و عرفانهای کاذب گرم می شود. یعنی ما نیز تا حدّی مقصریم.

درخصوص عرفانهای نوظهور کتابی که بی طرفانه به نقد پرداخته باشد بنده سراغ ندارم 1. یعنی یک عده کتاب می نویسند علیه دراویش یا علیه فلان فرقه، ولی متاسفانه هم عرفانهای نوظهور را نقد می کنند و هم عرفان اسلامی را زیر سوال می برند، یعنی کتاب می خواهد در مورد دراویش بنویسد، عرفا را نیز نقد می کند، می خواهد درویش را نفی کند، امام خمینی و آقای بهجت را نیز نفی می کند یا مثلاً با آقای قاضی و بهاری و ملا حسین قلی رضوان الله علیهم مخالف است و این کار اشتباه است که کسی به اسم مخالفت با عرفانهای نوظهور، عرفانهای صحیح را زیر سوال ببرد و بعضی ها نیز برعکس به اسم دفاع از عرفان اسلامی و با توجه به یک مطلبی که در کتابهای عرفانی هست به اسم صلح کل، همه فرقه ها و عرفانها را می پذیرند، که هیچ کدام درست نیست.

اختلافاتی که بین یک فرقه درویشی است با مثلاً عرفانی مثل عرفان ملاحسین قلی همدانی، بیش از اختلاف مسلمان و کافر است.

اما توضیحاتی در خصوص کلمه معنویت

گاهی می گوییم فلان شخص آدم با معنویتی است، معنا و اهل معنا یعنی چه؟

عرفان باید معنویت داشته باشد و عارف نیز باید اهل معنا باشد و کسی که اهل ظاهر است عارف نیست.

یک لفظ داریم و یک معنا، لفظ چیزی است که انسان با گوش خودش حس می کند و یا با زبان تلفظ می کند یا با چشم نوشته ی لفظ را می بیند یعنی لفظ محسوس است. اما معنای لفظ هیچ وقت محسوس نیست. ما لفظ را می شنویم و مقصود معنا است که شنیدنی نیست و پنهان است.

پس معنا یعنی یک امر نامحسوس. وقتی می گوییم یک نفر معنویت دارد یا اهل معنا است یعنی یک چیزهای نامحسوس دارد که نه دیدنی است و نه شنیدنی.

و وقتی می گوییم وهابیها معنویت ندارند، یعنی هرچه هست ظاهرشان است. گریه، توسط درونی، ذکر خفی و اینگونه مسائل هیچ وقت در وهابیت وجود ندارد. یعنی هرچه هست در ظاهر است و به آنها می گوییم اهل ظاهر، و معنویت ندارند.

ولی اگر یک کسی غیر از چیزی که می بینید یک کارهای دیگری انجام می دهد، می شود اهل معنویت.

معنویت در چند چیز است:

الف) کسی که به امور نامحسوس اعتقاد دارد.

- اولین شرط در معنویت اعتقاد به خدای متعالی است. خداوند نامحسوس است، اگر کسی اعتقاد به خدا داشته باشد البته خدای مجرد و نامحسوس. داشته باشد معنویت دارد. وهابی ها اعتقاد به خدا دارند اما خدای محسوس نه نامحسوس، اما با اینکه اعتقاد به خدا دارند بی معنویتند.یا مثلاً فرض کنید یک شخص مسیحی عیسی را تجسد خدا می داند، بنابراین مسیحی نیز اهل معنویت نمی شود مگر عیسی را تجسد خدا نداند.

- انسان اعتقاد به معاد داشته باشد و معاد بعنوان معاد جسمانی و روحانی، اگر یک نفر می گوید من اعتقاد به معاد دارم ولی معاد با جسم عنصری مادی نه روحانی، (جسمانی نه روحانی) این آدم معنویت ندارد. کسی معنویت دارد که هم اعتقاد به معاد دارد و معاد را هم جسمانی و هم روحانی بداند، جسمانی بدون روحانی، یعنی محسوس بدون نامحسوس

- اعتقاد به روح داشته باشد. پس کسی که اعتقاد به روح ندارد معنویت ندارد چون روح ناپیدا است مثل معاد و خدای متعال و چیزهایی از این قبیل

- اعتقاد به ملائکه

- اعتقاد به عوالم مجردات، ملکوت، جبروت، لاهوت و...

- و...

ب) باید امور نامحسوس را بر امور محسوس ترجیح بدهد.

اگر کسی می گوید هم ظاهر را قبول دارم و هم باطن، ولی همیشه اصل برایش ظاهر است، هیچ معنویتی ندارد.

- کسی که هم اعتقاد به جسم دارد و هم اعتقاد به روح و عقیده اش این است که جسم غذا می خواهد و روح نیز غذا می خواهد ولی همیشه غذای جسم برایش مقدم بر غذای روح است. این آدم معنویت ندارد، مثلاً ظهر، ناهار غذای جسم است و نماز غذای روح، کسی که می گوید اول ناهار بعد نماز، معنویت ندارد،مثلاً کسی که سر سفره، مرغی آن طرف سفره است و دستش نیز به آن نمی رسد، یا باید بلند شوم از آن طرف سفره بیاورد و بردارد که آبرویش می رود یا به کسی بگوید آن مرغ را به من بده که بازهم آبرویم می رود، آبرو امر نامحسوس است و مرغ خوردن امر محسوس است، هرکس امر محسوس را بر نامحسوس ترجیح داد، و مرغ را خواست، معنویت ندارد، حاضر است آبرویش برود ولی مرغ را بخورد.

- معنویت آنست که همیشه چیزهای نامحسوس را بر محسوس ترجیح دهد. خدا نامحسوس است و دنیا محسوس ، هرکه دنیا را ترجیح داد معنویت ندارد.

- اگر کسی دستش را بخواهد در جیب ما بکند، و پول بردارد، و من اجازه نمی دهم و با او گلاویز نیز می شوم، حالا اگر کسی به اعتقادات من و باورهای من حمله کرد، نعوذ بالله به پیامبر صلی الله علیه و آله توهین نمود، اگر حاضر بودم بدتر از کسی که می خواهد مال من را بدزد با او برخورد کنم، این می شود معنویت. ولی اگر کسی پولش را بردارند، دعوا می کند، ولی به اعتقاداتش حمله کند دعوا نمی کند، این شخص معنویت ندارد.

پس شرط دوم معنویت این شد که همیشه امر نامحسوس را ترجیح بدهد به امر محسوس

ج) امر نامحسوس را قابل معامله نداند.

امور مادی و محسوس قابل معاوضه اند، قابل گذشتند، می شود انسان پولی را بگیرد و از چیزی بگذرد، مثلاً کسی در مقابل ده هزار تومان کتابش را به شما می دهد. ولی اگر کسی راجع به امور نامحسوس اینطوری بود که حاضر بود از آن بگذرد یا معامله کند، معنویت ندارد. معنویت آنست که کسی به آن مجرداتی که اعتقاد دارد، در هیچ شرایطی حاضر نشود با هیچ چیزی معاوضه کند، نه با پول ، نه با مقام و ...

پاورقی

1- کتابهای کوچکی الان در موسسه بهداشت روان دارد، در خصوص عرفانهای نوظهور که به عنوان کار فرهنگی خوب است ولی نه کار علمی. البته 2 پایان نامه سطح 4 درخصوص عرفانهای نوظهور در حوزه نوشته شده است که بنده یکی از آنها را تائید می کنم و یکی از آنها را تائید نمی کنم.




جلسه اول چهارشنبه 5 مهر 91

تعریف عرفان

عرفان مثل بسیاری از اصطلاحات علوم انسانی قابل تعریف نیست، یعنی نمی توان آنرا دقیقاً تعریف کرد، مثل ترس، اضطراب، تهاجم فرهنگی، سرقت، زنا و... و همیشه بصورت تقریبی بیان می شود نه تحقیقی، و یکی از عللی که علوم انسانی از علوم تجربی مشکل ترند همین مسئله است. معنای طلا در همه جا یکی است ولی برای سرقت نمی توان تعریف جامعی بیان کرد. و بلکه عرفان یافتنی است و نه دانستنی. و چون یافتنی است، قابل تعریف نیست. و وقتی بیاید در کلاس درس خراب می شود. هر چه بگویید خوب است، ولی باز خراب شده است. یعنی عرفان وقتی است که سکوت باشد، خلوت باشد، نیمه شب باشد و کسی که آنرا می بابد، غیرت داشته باشد و به احدی نگوید. این می شود عرفان.

با توجه به این مطلب اگر بخواهیم تعریف مختصری از عرفان بگوییم می شود:

المنصرف بفکره الی قدس الجبروت مستدیماً لشروق نورالحق فی سرّه یخصّ باسم العارف

عارف کسی است که دائماً فکرش متوجه قدس جبروت1 باشد و منتظر تابش نور خدا در سرش باشد.

من در میان جمع و دلم جای دیگر است.

تقسیم بندی عرفانها

عرفان مانند هر چیزی حلال و حرام دارد و نباید با اصل عرفان مخالف بود، عرفانهایی از قرآن و اهل بیت علیهم السلام گرفته شد و درست و مورد تائید هستند، عرفانهایی نیز از مسیر غیر از اهل بیت گرفته شده است و عرفانهایی نیز از ضد مسیر اهل بیت گرفته شده است و ما با آن مخالفیم و باید جلویش را بگیریم، اما هرکدام را باید در حد خلافشان با آنها برخورد کرد نه بیشتر، یعنی افراط و تفریط نباید کرد، یک درویشهایی هستند که عیبشان این است که مسجد نمی روند، تقلید نمی کنند، خمس و زکات ندارند، ظاهر شرعی، آداب شرعی را رعایت نمی کنند تا این حد و تا همین حد باید با آنها باید مخالفت کرد. ولی یک درویش هایی هستند مثل پسیخانی و نقطویان که قطعاً و یقیناً از بت پرستان هندوستان نیز بدتر هستند. یعنی با یک چشم نباید همه آنها را نگاه کنیم، یک افرادی صد در صد کافر و مشرک و بت پرست و نجس هستند و یک افرادی هم در این حد است که مسجد نمی روند و تقلید نمی کنند و ... که اینها خیلی با هم متفاوت است، از گناه آدم تا گناه ابلیس از زمین تا آسمان تفاوت است.2

- یک نوع عرفان، عرفانی است که صوفی ها و دراویش مدعی آن هستند: اصحاب صفه زمان پیامبر اکرم (ص)، زهاد ثمانیه و خواجه ربیع مشهد، تا ابوهاشم صوفی در زمان امام چهارم در کوفه و یا صفیان سوری در زمان امام پنجم و ششم، یعنی از زمان پیامبر نیز بوده است و ما با آن مخالفیم و کارهای خلاف شرع نیز در این فرقه ها نیز وجود دارد.

- یک نوع عرفان، عرفان ادیان شرقی است مثلاً عرفان بودائی یا جینی، یا هندوئیزم، و حتی عرفانهایی الان در سیبری و قطب شمال است، این نیز نوعی عرفان است که مال ادیان شرقی هندوستان است که غالباً بت پرستند.3

- یک نوع عرفان، عرفانهایی است که در بعضی ادیان وجود دارد، مثلاً یهودیها یک نوع عرفان دارد، مسیحیها یک نوع عرفان دارد همان رهبانیت و .. مثلاً الان در اسپانیا خانقاهی است که هر 500 سال یکبار درب آن باز می شود و کسانی که به این خانقاه می روند تا 500 سال دیگر نمی توانند به بیرون از آن بیایند و زاد و ولدشان نیز داخل همان کلیسا است و از زمان حضرت عیسی تا الان تاکنون چهار بار درب آن بازشده است. که در اروپا اینطور مسائل خیلی است و این نیز رهبانیتی است که دین ما می گوید لا رهبانیة فی الاسلام.

- یک نوع عرفان، عرفانی است که معلول ترس از جنگ بوده است، زمانی که جنگهای آتن و اسپارت رخ داد یک عده از جنگ می ترسیدند و بهمین خاطر جلوه مقدسی به خود گرفتند.چیزی که در همین هشت سال دفاع مقدس خودمان نیز بود، آدمهایی بودند که از جنگ می ترسیدند ولی رویشان نمی شد بگویند و می گفتند ما جنگ را قبول ندارم. آدمهایی بودند که گاهی از صدام هم دفاع می کردند و به هر طریقی جبهه و رزمندگان و .. را تضعیف می کردند و از دشمن تعریف می کردند. که اینها از دو سه هزار سال قبل سابقه دارند و وقتی از جنگ می ترسیدند می گفتند: دارم دعا می کنم و یک چله دارم می ترسم بهم بخورد و جبهه نمی روم.

- عرفانهایی نیز در این چند سال اخیر پیدا شده است: عرفان های اوشو، اکنکا، کریشنامورتی، شیطان پرستی، عرفانهای سرخپوستی و...

علت جذاب بودن عرفان

علت این است که عرفان جاذبه های فراوانی دارد، مثلاً اگر شما بخواهید به کشور دوردستی که غیرمسلمان غلبه دارد سفر کنید، درسهای که در حوزه خوانده می شود(فقه و اصول)، را نمی توان بیان نمود ولی عرفان اسلامی را در هر جای دنیا، برای بی دین و دین دار جاذبه دارد چون هر کسی عطش معنوی دارد، چه مسلمان چه غیر مسلمان. کمونیست هم که باشد عطش معنوی دارد. خمرهای سرخ وقتی که در کامبوج قدرت در دستشان بود بیش از 2 میلیون آدم را سربریدند، اما مردم بخاطر مسائل عرفانی مقاومت می کردند، با اینکه مسلمان نبودند، ولی هرکسی عطش معنوی دارد. در عین حال که فقه و اصول برای ما بسیار مهم است و ارزش دارد ولی به جنبه های معنوی خیلی باید توجه کنیم.

امام خمینی که فقیه به تمام معنا بود، یک عارف به تمام معنا نیز بود و تا آخر عمرش نیز عرفان را رها نکرد.

هندوستان 150 میلیون مسلمان دارد، که بخاطر یک عارف (خواجه نظام الملک) ، 150 میلیون نفر مسلمان شدند، یعنی عرفان اینقدر تاثیر گذار است،

فلذا ما هیچ وقت نباید با عرفان مخالفت کنیم بلکه باید آنرا پیرایش و پالایش کنیم و با این کارهای صوفی ها و دراویش و حرف های نادرست و مکاشفات دروغین مخالفت کنیم و جلویش را بگیریم، ولی اصل عرفان چیز خوبی است، فقط باید جلوی انحرافات را گرفت تا واردش نشویم.

عرفانهای نوظهور از اساس بر امر باطلی است ولی ادعاها، ادعاهای قشنگی است.

در آینده توضیح خواهیم داد که عرفانهای نوظهور چه حرفهای حقی را با باطل آمیخته می کند و مطرح می کنند.

پاورقی ها

1- جبروت پائین و بالا دارد که قدس جبروت یعنی بالای آن و نگاه و فکر عارف به قدس جبروت است.

2- در آینده نظرات فقها و مراجع را درباره آنها خواهیم گفت.

3- حتی فرقه ی نعمت اللهی ها، تصوفشان می رسد به معصوم علیشاه دکنی و در قرن نه از دکن حیدرآباد هندوستان به ایران آمد ابتدا به شیراز و بعد به اصفهان و بعد به گناباد منتقل شد.

...